تبليغاتX
تو نیستی که ببینی

سلام دوستاي خوبم

اين چند روزه خيلي دلم براتون تنگ شده بود... هيچوقت فكر نميكردم اينطوري دلتنگتون بشم...

هيچكدوم از وبلاگهاي بلاگفا يا پرشين بلاگ رو نميتونم وقتي تو اداره به نت وصل ميشم ، باز كنم ... متاسفانه * بينهايت ...

ادمين ادارمون براي اينكه كاربرها فيلم و ... دانلود نكنن يه فيلتر گذاشته رو سرور .. دستش درد نكنه ... ولي اين چه ربطي داره به بلاگفا؟

شايد برم يه وبلاگ  ديگه باز كنم... اگه شد حتما خبرتون ميكنم... تا اون موقع فقط پنجشنبه‌ها صبح از خونه وصل ميشم ...

اين چند روزه خيلي سريعتر از اونچه فكرشو بكنيد گذشت ....

·        رفتم نمايشگاه و كلي كتاب خريدم ... البته همش داستانه...

پيتزاي برشته ، جين اير ، دختري از مصر ، دونا ، ربه‌كا ، آنا ، مردگان ... جاتون خالي براي تغيير روحيه‌ام خيلي خوب بود.

·  دارم ماموريتي ميرم مشهد ...حسام دوشنبه زنگ زد ...بهش گفتم دارم ميام اونجا ولي نميتونم ببينمت... واقعا هم نميتونم ببينمش ...آخه با مهناز ميخوام برم ...تنها كه نيستم ... فكر كنم ناراحت شد چون زود قطع كرد ...اصلا ناراحتيش برام مهم نيست.

·  شنبه عروسي دخترداييمه ....لباس هم هنوز نخريدم ... خدايي يه دونه لباس كه به دلم بشينه قيمتش هم مناسب باشه پيدا نكردم ... يه دونه پيراهنو به قول مامانم همچين ميگه 99000 تومن انگار كه ميگه 9900 تومن....

·  تو اتوبوس نشسته بودم يه خانمي اومد بالا با بچه‌اش ...اين بچه به قدري خوشگل و ناز بود كه ميخوستم بخورمش ...بهش گفتم بيا بشين بغلم خسته ميشي (قبول دارم بدجنسي كردم از جام بلند نشدم مامانش بشينه ) گفت نه... يه آدامس بهش دادم اومد بغلم ....همينطوري كه سرشو گذاشته بود رو شونم خوابش برد ...نميدونين چه لذتي داشت ....موهاش تو صورتم بود ...دستامو سفت گرفته بود ...

وقتي به ايستگاهي كه بايد پياده بشم رسيدم اصلا دلم نميومد بيدارش كنم ولي چاره‌اي نبود.

·  يه جورايي بيقرارم شايد بخاطر اينه كه احتمال ميدم حسامو ببينم ...دوست دارم ببينمش براي بار آخر ولي نميخوام مدتش زياد باشه ...مثلا حداكثر يك ساعت...دوست ندارم اگه ديدمش بهش حرفهاي محبت‌آميز بزنم و اينكه اون منو با كلماتي كه قبلا دوست داشتم ازش بشنوم صدام كنه ...

·  كار انتقالم درست نشد ....البته مبدا و مقصد راضي بودند ولي اموراداري موافقت نكرد. شايد خيري توش بود كه جابجا نشدم.

 ديگه اينكه خيلي دوستون دارم.

اميدوارم روزهاي خاطره‌انگيز و شادي رو تجربه كنيد.

به خدا ميسپارمتون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط صبا | 

·        ديروز تا من رسيدم خونه مامانم پاشد لباساشو پوشيد رفت خونه دايي كوچيكم... ميدونين كه پيرو پنجشنبه ما هنوز با هم در قهر به سر ميبريم.... منم گرفتم خوابيدم تا ساعت 8 البته از ساعت 6 كه تلفنمون زنگ زد و منم از حرصم جواب ندادم همينطوري دراز كشيده بودم ...نه خوابم ميبرد نه دلم ميخواست بلند بشم...فيلم خدمتكار منهتن رو مهسا برام آورده ببينم ...حالشو نداشتم ... اصولا من خيلي خيال پردازيو دوست دارم ... ديروز هم همش تو رويا به سر ميبردم.

·        من رو اسكرين سيور كامپيوترم بينهايت عكس اين بچه‌هاي خوشگل مامانيو گذاشتم ... بهشون نگاه ميكنم عشق ميكنم ..در همين راستا يكي از همكاراي مجردم كه تو دفتر ما هم كار نميكنه اومده به مهسا همكارم گفته خانم ... چندتا بچه داره؟ توجه كنيد: چندتا؟؟؟؟؟! مهسا هم گفته اون مجرده... اونم گفته  من هروقت اومدم دفتر شما بك گراند كامپيوتر اين خانمه عكس بچه بوده من فكر كردم عكس بچه‌هاشه ... از يه طرف حرصم گرفته بود كه چرا فكر كرده من مامانم ... از يه طرفم از اينكه اون بچه‌هاي نازو به من نسبت داده بود يه جورايي خوشم اومد.... به‌به....

·        يكي از دوستام منو به چند تا بازي دعوت كرده ... شما فكر كنيد خودم خودمو دعوت كردم ... چيه؟؟؟؟؟

·        اوليش آرزوهاي غير ممكنه:

1.      دوست دارم يه بار ديگه تا نمردم بابامو ببينم.

2.      دوست دارم يه ارث خيلي زياد در حد ميليارد از همين باباي گم‌شده بهم برسه.

3.      دوست دارم يه دستگاهي اختراع بشه كه هر وقت از حموم ميام ، ازش استفاده كنم و همزمان چندتا كارو انجام بده: موهامو سشوآر كنه يه جوري كه باروسري و ... خراب نشه، صورتمو آرايش كنه طوريكه با شستن و ... خراب نشه ... و كاراي ديگه كه يه خورده خصوصيه.

4.      دوست دارم همين فردا بيان مدرك فوق ليسانسمو بدن دستم و من هم البته ازشون تشكر ميكنم ... خيليييييي ممنوننمممممممم

5.      دوست دارم هرروز به طور روتين يه عملياتي رو مغزم انجام بشه كه آپ‌ديت بشه از نظر علمي.سياسي.اجتماعي.....

6.      دوست دارم كامنتاي وبلاگم تو روز تولدم از ۱۰۰ تا بزنه بالا ... البته روزشو بهتون نميگم

چندتا ديگه هم آرزو دارم كه خجالت ميكشم اينجا بگم... بمونه واسه خودم.

·        دوميش هله هوله دلخواهمه:

من عاشق كاكائو. چيپس با ماست موسير.بستني سالار.آيس پك.چيپلت. ذرت مكزيكي(به مقدار بينهايت با فلفل زياددد).پسته.بادوم.تخمه كدو.پاستیل و....اينا هستم... اگه يادم اومد ميام اضافه ميكنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط صبا | 

 

تو را دوست دارم اما سکوت پیشه می کنم
تو را نگاه می‌کنم مسکوت گریه می‌کنم

تمام حرف‌های تو دروغی احمقانه بود
که من همچو احمقی هنوز باور می‌کنم

تو مثل بازیگری فقط بازی می‌کنی
و من تماشاگری فقط نگاه می کنم

تمام نقش‌ها را چه خوب بازی می‌کنی
و من مثل داوری تو را تحسین می کنم

میان خنده‌های من بر این جهان پوچ و رند
کسی ندانست که من چه خون گریه می‌کنم

برای من عاشقی یه اشتباه بود و بس
و کودکانه من هنوز اشتباه می کنم

در جواب هدیه‌اش که عشق توست به قلب من
تمام ملک هستیش نگاهْ عاشقانه می کنم

برای تو یه خاطره ام میان خاطرات تو
مثل ابری در بهار هنوز گریه می‌کنم

جواب اشک‌های من دروغی جاودانه بود -
و من سکوت می کنم -
به وسعت دروغ تو غرور من شکسته بود
- و من سکوت می کنم

 

اين شعرو يه عزيزي برام تو كامنتها فرستاده‌بود.ازش ممنونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط صبا | 

·        زمان:پنجشنبه صبح

مكان:كلاس ورزش

خانمه: شوهر من خيلي ماهه.انقده مهربونه.انقده منو دوست داره.استاد دانشگاهه.انقده توكارهاي خونه كمكم ميكنههه ... از غذا پختن گرفته تا نگهداري بچه و تميز كردن خونه ...خلاصه كه يه پارچه آقاست... شوهر شما چطوره؟

صبا: من مجردم.

خانمه: بهتررررر ... آقا بالاسر ميخواي چه كني؟ دستت تو جيب خودته راحت... اختيار خودتو داري. كجا بري؟ كجا نري؟ خوشبحالت كه مجردي.... من اگه عقل حالامو داشتم اصلا ازدواج نميكردم...

صبا:

به نظر شما چرا بعضي از اين خانمهاي متاهل رفتارهاي دوگانه دارن؟ آدم نميفهمه واقعا از زندگيشون راضين يا ناراضين؟

·        حسام ديروز بهم اس‌ام‌اس داد...

      دعا كنيد بيايد مسافري كه نيامد

      و كوچه‌كوچه بنازم به عابري كه نيامد

      دوباره مثل گذشته

      تمام فاصله‌ها را غزل‌غزل بنويسمبه شاعري كه نيامد

      شكسته بغض غرورم در انتظار عجيبي

      دعا كنيد بيايد مسافري كه نيامد

      يه خورده بودار بود... فكر كنم ميخواد بياد تهران...

·        پنجشنبه سر يه موضوع خيلي كوچولو با مامانم دعواي سختي كردم

هنوز هم با هم قهريم .... ميدونين چه دعايي كردم

دعا كردم خداي مهربون هرچه زودتر مرگمو برسونه...

ديگه طاقت ندارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط صبا | 

 

دلم یه سفر شمال میخواد

اونم تنهایی

میدونم نمیشه..... امان از دست این غیرت الکی ایرانی ... این تعصبهای بیجا

چرا یه دختر تنها نمیتونه بره شمال؟ چرا هر کی اینکارو بکنه بهش انگ .... میچسبونن؟

چرا یه دختر تو ایران تنها نمیتونه بره یه هفته لب دریا بشینه و هیچکسی هم کارش نداشته باشه؟

یه تنهایی یه خلوت .... یه آسمون یه نیمکت

میخوام تنهای تنها ... باشم دور از جماعت...

راستی دیروز حسام بهم زنگ زد ...جوابشو ندادم...بعدش کلی پشیمون شدم ... ولی کار از کار گذشته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط صبا | 

           

 

دلم گرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام به همه دوستاي گلم....

اين چند روزه يعني از سه‌شنبه هفته گذشته درگير كارهاي انتقالم بودم... آخه ميخوام محل كارم (ساختمون محل كارم ) رو عوض كنم....يادتونه از آقايون دفترمون نوشته‌بودم... به اين نتيجه رسيدم كه اصلا نميتونم باهاشون كار كنم .... چون دفتر ما هم يه اتاق خيلي بزرگه (حدود 45 متر مربع)، بدون پارتيشن بندي حالا يه صحبتهايي هم كردم... اميد به خدا ...هر چي صلاح باشه انجام بشه.... و فكر كنم تو محل كار جديدم نتونم تا چندوقت به اينترنت متصل بشم و بايد از خونه وارد بشم.... و فقط پنجشنبه‌ها... اميدوارم اين وضعيت موقتي باشه.

البته تو محل كار جديدم حجم كارم خيلي بيشتر ميشه ... ولي هرچي باشه بهتر از كار كردن با يه مشت آدم عقده‌اي و لات و .... هست.

برام دعا كنيد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام...

 اول اينكه من هنوز نتونستم كتابهامو تهيه كنم....به نظرتون بايد چيكار كنم؟

·    براتون گفته بودم  چندماه پيش يه خواستگار برام اومده بود...از اقوام مربي كلاس ورزشم بود كه من كلا ازش خوشم نيومده بود ... به مربيمون هم گفته بودم ولي ظاهرا حرف منو به آقاهه انتقال نداده بود ... بعد ديگه موضوع مريضيه مربيمون پيش اومد و....حالا....روز شنبه خواهر همون آقاهه به من زنگ زده كه ببخشيد ما تو اين چندماه نتونستيم مزاحمتون بشيم و درگير بيماري خانم الف بوديم و از اين حرفا....غرض از مزاحمت اين بود كه ميخواستم نظرتونو راجع به داداشم بدونم چون داداشم مستاجرشم جواب كرده و خونه‌اش خاليه... گفتيم اگه شما هم موافق باشي دو ...سه...جلسه ديگه با هم قرار بذاريدو حرفاتونو بزنيد و انشااله ...ديگه ديگه...منم مونده بودم چي جوابشو بدم... گفتم اگه خواستم حتما به خانم الف اطلاع ميدم.حالا موندم به مربيمون زنگ بزنم يا نه؟

·    ديروز يكي از همكاراي آقا، آقاي ص يه دفه با صداي بلند گفت براش  خواستگار اومده... گفتم جل‌الخالق. آخر زمون شده... خلاصه ميگفت دختره دكتر داروسازه...تونياورون خونه داره... پژو 206 داره...منم با اينكه وانمود ميكردم دارم آهنگ گوش ميدم(همون قضيه هدفون و ...) چشمام داشت از حدقه ميزد بيرون ...ميگفت معرفش هم عمه‌اش بوده ...گفتم مرد هم مرداي قديم ...اين جديديا ديگه خودشون هم خودشونو به مردي قبول ندارن....چي بگم والله.

·    رفته بودم تو وبلاگ یاددشت های یک دختر ترشیده،نوشته بود هفت آرزوي محال. منم خيلي دوست دارم آرزوهاي محالمو بنويسم. ايشالا سر فرصت حتما مينويسمشون، البته بايد قول بدين اگه به نظرتون بچه‌گانه اومد تو دلتون نخندين‌ها.

·    بهمن‌ماه توي بالكن خونمون يه ياكريم خوشگل براي خودش خونه درست كرده بود. دو تاهم تخم گذاشته بود...معلوم نبود باباشون كجا بود؟ به قول مامانم مثل باباي من  رفته بود... خلاصه توي عيد بود كه بچه‌هاش از تخم درآمودن و يه دفه باباشون پيدا شد..حالا چجوري پيداش شده بود بماند...ديروز اينا خونوادگي از خونه ما كوچ كردن و يكي از بچه‌هاشو كه به عقيده مامانم پاش شكسته رو جا گذاشتن...خيلي دلم براي اين جوجه كوچولو ميسوزه و از طرفي به خاطر ترسي كه از پرنده‌ها دارم نميتونم بهش نزديك بشم... به نظر شما بايد چيكار كنم؟ ميترسم خداي نكرده از غصه تنهايي دق كنه بميره طفلكي...از ديروز تا حالا روشو كرده به ديوار همينطوري نشسته...

·    آهنگ زخم‌زبون چاوشي رو گوش دادين ؟همونكه تو فيلم سنتوري ميخونه....نميدونم چه مرگم شده؟ هر شب قبل از خواب گوش ميدم و زار زار گريه ميكنم تا خوابم ببره.... ميدونين دلم خيلي براي حسام تنگ شده ....

·    كار ما طوريه كه با همكارامون تو شهرستانها خيلي ارتباط داريم.... امروز هم سر يه موضوع كاري با همكارم تو مشهد دعوام شد... البته دعواي تلفني...طرف همچين صداشو بلند كرده بود كه من پيماني هستم و تو قراردادي و...حق نداري به من دستور بدي ... من كه كپ كرده بودم....قربون خدا برم كه حرفام به مذاق همه تلخ مياد ...خدا رو شكر.

·        خيلي پر حرفي كردم... ولي سبك شدم...اميدوارم حوصلتون بگيره همشو بخونيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام ....خوب هستين؟

اولا بايد يك تبريك صميمانه به مسئولين دانشگاه پيام نور بگم كه انقدر كارهاشون رو برنامه و اصوله.

براتون بگم من و مهسا شنبه رفتيم انقلاب براي خريد كتاب. هيچكدوم از كتابفروشيها كتابهايي رو كه براي دانشگاه ميخواستم نداشتن.....

الان يه هفته است دارم زنگ ميزنم به نمايندگي فروش كتاب پيام نور.هي امروز و فردا ميكنه.... ديگه آخرش امروز بهم گفت تا دو سه هفته ديگه خبري نيست..

خدايي من بايد چيكار كنم؟ اونقت ميگن چرا جووناي ما همه بيسوادن و از اين حرفا.... دلم ميسوزه واسه اون 50000 تومن كه براي ثبت نام دادم...

ديگه بگم براتون از اوضاع هفته‌اي كه گذشت... زياد سرحال نبودم... انگار يه چيزي گم كردم...روز چهارشنبه عروسي دعوت بوديم.... پنجشنبه و جمعه هم به بطالت گذشت... كلاس ورزش و مهموني خونه مامان‌بزرگ...راستي جاتون خالي ديروز ديروز كيك شكلاتي پخته بودم...البته از اين پودرهاي آماده بود... ولي زحمت داشت ديگه؟ نداشت؟

خدمتتون عرض كنم من ماشاله 5تا دايي دارم با يه خاله... خاله كه ميگم يه چيزي تو مايه‌هاي خاله خانوما قديم...به همه چي آدم كار داره ...تو همه كاري دخالت ميكنه... جاي همه افراد بخصوص من و سارا و مامانم تصميم ميگيره... ديگه انقدر بعضي وقتا اعصابمو خورد ميكنه كه ميخوام ....استغفراله...فكر ميكنم دليل عمده‌اش اين باشه كه تا اين سن يعني 47 سالگي ازدواج نكرده.

اين شغلي كه الان دارم يه جورايي خاله‌ام پارتي بازي كرده... به خاطر همين فكر ميكنه بايد هميشه نسبت به همه‌چي من نظر بده... از حجاب گرفته تا طرز صحبت ...حتي طرز خنده...براي همين هم هميشه با هم كنتاك داريم... هميشه هم به مامانم گفته اين دخترهات خيلي زبون‌درازن.. بزرگي كوچيكي حاليشون نميشه...

خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم... يه خورده دلم خنك شد...

خدايا همه رو به راه راست هدايت فرما و به اون دسته بنده‌هات كه فكر ميكنن خودشون كاملن و حق دخالت تو زندگي همه رو دارن يه جورايي بفهمون كارشون اشتباهه...

 راستي اينم بگم سيزده‌بدر خاله‌ام يه فال گرفت از يه دست فروش ... توش نوشته بود به كار و زندگي اطرافيانت دخالت نكن... اونم از قول حافظ... به خدا راست ميگم... باور ميكنين؟

فعلا باي.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام.....

اينجانب يك عدد صباي شرمنده خودم و خداو .... هستم

ميدونين چي شده؟

ديروز بعداز ظهر حسام زنگ زد و ... من ... جوابشو دادم

ميدونم كار بدي كردم، ولي تو سرويس بودم هول شدم.

اونم كلي قسم خورد كه اونشب داداشش داشته با تلفن صحبت ميكرده و خودش فقط و فقط با من صحبت ميكنه... هنوزم دوسم داره ... ديگه اينكه كلي اظهار دلتنگي كرد و منم با نامردي تمام بهش گفتم اصلا برام مهم نيست كه زنگ بزني يا نزني... دوسم داشته باشي يا نداشته باشي ... بهش گفتم اصلا برام مهم نيست تو اين دنيا اصلا كسي دوسم داره يا نه ... گفتم ميخوام تا آخر عمرم همينطوري تنها باشم... ميدونم خيلي نااميدانه حرف زدم ولي بازم برام مهم نيست چون ديگه خود حسام برام مهم نيست.

يه چيز ديگه ، به دليل مشكلاتي كه تو دفترمون با همكارهاي آقا پيدا كردم، ميخوام جامو عوض كنم. با يكي دو تا از مديرا هم تو قسمتهاي ديگه صحبت كردم و اونا هم جواب موافق دادن. ولي خودم دودلم ... چون اينجا كارم كمه ميتونم درس بخونم. شايد هم بي خيال جابجايي بشم.

ما تو دفترمون كه خيرسرمون مثلا يه دفتر فني مهندسيه سه تا خانم و 7 تا آقا هستيم. اين آقايون كه بلانسبت شما همه تحصيلات دانشگاهي دارن و تقريبا همشون فوق ليسانس هستن به قدري بي‌تربيت و ... تشريف دارن حتي در حضور خانمها كه عملا نميشه هيچ رقمه باهاشون كار كرد.... البته در يك حالت ميشه، اينكه هدفون بذاري تو گوشت و راحت به كارت برسي. خوب به هر حال اينم يه راهيه.

مثل اینکه خيلي پر حرفي كردم ... فعلا باي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط صبا | 
سلام خدمت دوستان گلم

امروز اومدم یه قولی به خودم و خدا و شما بدم.... اونم اینکه دیگه هیچوقت افسوس گذشته و نداشته هامو نخورم....البته این قول رو دیروز داده بودم....ولی میخواستم یه جا بنویسمش که همیشه به یادش باشم.

امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است.هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست.....

راستی دیروز یه مطلب تو وبلاگ آنی دالتون خوندم خیلی خوشم اومد...البته من همیشه از نوشته های آنی لذت میبرم.... شما هم بخونید:

    دلسوزی

"دلتان برای من که ازدواج نکرده ام نسوزد

برای جذابیت های بی مصرف مانده زنانه ام بسوزد
و برای مرد گمشده ای که می توانست این جذابیت ها را تصاحب کند
برای لحظه های خوبی که می توانست از من هدیه بگیرد
برای بوسه ها، عاشقانه ها، خنده ها و احساسات عمیق من که از دستشان داد
دلتان برای مردی بسوزد که می توانست لذت با من بودن را بچشد
و تنها کسی باشد که از شوخی های بی شرمانه ام بهره مند می شود!
مردی که دانسته هایم را با او شریک می شدم و او را در موفقیت هایم سهیم می کردم
مردی که می توانست وجود لطیفم را در آغوش بگیرد و موهایم را نوازش کند
من دنیای باشکوهی دارم که می توانستم با او قسمت کنم
اما...
دلم برایش می سوزد!


دلتان برای نوزادی بسوزد که می توانست مادری مثل من داشته باشد
مادری که لحظه لحظه رشد کودکش را با عشق و توجه بیامیزد
و از او زن یا مرد بزرگی بسازد
اما...
دلم برایش می سوزد!"

نمیدونم ولی یه جورایی روحیه گرفتم.امیدوارم امروز رو هیچوقت فراموش نکنم.میخواستم اینجا بازم از اون عزیزی تشکر کنم که همیشه منو مدیون مهربونیهاش میکنه...امیدوارم هر جا هست با همسر عزیزش خوشبخت و سرافراز باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط صبا | 

·    سیزده بدر جاتون خالی رفتیم پارک ملت. ساعت سه و نیم بعداز ظهر بود ...ما تازه ناهار خورده بودیم ...نشسته بودیم...بعضیها هم تازه داشتن کباب درست میکردن که یه دفه بارون گرفت ...دیگه کاسه کوزه مردم ریخت بهم.... و همه جمع و جور کردیم اومدیم خونه.... من از خستگی تا ساعت 8 شب یه سره خوابیدم. حدود ساعت 9 بود که حسام زنگ زد...حال و احوال کرد و گفت خانوادگی رفتند یه مسافرت کوچولو اطراف مشهد....اسمشو بهم گفت ولی یادم رفته....وسطای صحبتش گفت شارژایرانسلش داره تموم میشه, داشتیم حرف میزدیم که تلفن قطع شد.

چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم. صبح ساعت 9 بیدار شدم.یه سر رفتم اینترنت ببینم چه خبره...رفتم سایت سازمان سنجش که دیدم مهلت ثبت نام کارشناسی ارشد پیام نور تموم شده... من خیلی وقت بود منتظرش بودم....نمیدونستم باید چیکار کنم؟ زنگ زدم پست پیروزی گفت مهلت توزیع دفترچه ها تموم شده....ولی پست توپخونه چندتا دفترچه داره. دیگه زود حاضر شدم رفتم و خوشبختانه دفترو گرفتم.از اونجا رفتم عکس انداختم همونجا هم دادم برام اسکن کرد ریخت تو فلاپی.... آخه ثبت نامش اینترنتی بود.

بعداز ظهر پسرداییم ,فرهاد که 22 سالشه برا م یه اس ام اس خیلی خوشگل فرستاد:

   گفتمش دل میخری؟ پرسید:چند؟

   گفتمش دل مال تو ,تنها بخند

   خنده کرد و دل زدستانم ربود,

   تا به خود باز آمدم او رفته بود,

   دل ز دستش روی خاک افتاده بود,

   جای پایش روی دل جا مانده بود.

منم زودی برای حسام فرستادمش...شب داشتم ثبت نام میکردم  که زنگ زد... گفت تو که ادعای معرفت داری چرا وقتی شارژ موبایل من تموم شد تو دوباره زنگ نزدی؟چرا؟ همینطوری صداشو بلند کرده و داشت حرف میزد. مامانم هم شک کرده بود هی الکی میومد تو اتاق... بهش گفتم فردا زنگ بزن الان نمیتونم حرف بزنم.

پنجشنبه تا ساعت 12 منتظرش شدم.... دیگه خودم بهش زنگیدم. گفتم به خاطر اخلاق خودته.... داشتم براش توضیح میدادم....پرید وسط حرفم که بسه دیگه... بحث نکنیم....من الان کار دارم خودم باهات تماس میگیرم.

بعداز ظهر بهم اس ام اس داد که میخوام بهت زنگ بزنم... ولی هرچی منتظر شدم خبری نشد. ساعت شش و نیم حاضر شدیم رفتیم پارک بسیج.چند تا بازی سوار شدیم ... شام خوردیم و اومدیم خونه.... مامانم و سارا خوابیدند. من هر کاری کردم خوابم نمیبرد. ساعت دوازده و نیم شب بود که چند تا اس ام اس بهش دادم...جوابمو نداد....بهش زنگ زدم دیدم با یکی داره حرف میزنه... ده دقیقه پشت خطش بودم تا آزاد شد. گفت چرا اینقدر زنگ میزنی؟ داداشم داشته با خط من با خانمش حرف میزده.گفتم مطمئنی داداشت بوده؟ خودت نبودی؟ قطع کردم.خیلی حالم بد بود.... شما بگید اون موقع شب با کی میتونسته حرف بزنه؟بهش اس ام اس دادم که دیگه به من زنگ نزن.هیچوقت نمیبخشمت.

خلاصه تا ساعت 4 صبح بیداربودم و گریه میکردم...با خدا راز و نیاز میکردم....

از همه شما دوستانی که بهم سرزدین ممنونم. واقعا خدا رو شکر میکنم که اینهمه دوست مجازی بهم هدیه کرده.امیدوارم هیچوقت غصه تو دلای قشنگتون راه پیدا نکنه و همیشه خوشبخت و .... باشید.

برای منم دعا کنید از این برزخ بیام بیرون.

خیلی دوستون دارم.

فعلا بای.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام به همه دوستای مهربونم.... حالتون خوبه؟ عید خوش گذشته؟

ببخشید که این چندوقته نبودم...البته سرم خیلی خلوت بود,ولی تنبلی کردم.این دوهفته ای که از سال 87 میگذره بیشترش به دید و بازدید گذشت.مسافرت هم نرفتم....همش خونه بودم.

ولی اتفاقات مهممو براتون مینویسم.

·    چهارشنبه 28 اسفند حدودای ظهر بود یه دفه به سرم زد یه زنگ به حسیام بزنم ازش حلالیت بطلبم البته بیشتر دلم براش تنگ شده بود میخواستم صداشو بشنوم دنبال بهونه میگشتم.حسام هم خیلی سرد برخورد کرد,گفت تازه از خواب بیدار شده و خیلی سرش شلوغه من هر چی میگفتم زود میگفت باشه باشه.... منم سریع قطع کردم....نشستم حدود 1 ساعت همینطوری فقط گریه کردم... با خدا حرف زدم.... خیلی حالم گرفته شده بود... از دست خودم خیلی عصبانی بودم که چرا دوباره بهش زنگ زده بودم.... از خودم بدم اومده بود....آخر صحبتاش بهم گفته بود اگه هر 6 ماه یه بار میخوای زنگ بزنی چرت و پرت بگی دیگه زنگ نزن... منم برای چندمین بار با چشمای اشکبارم به خدا قول دادم دیگه هیچوقت اسمشو نیارم.... خلاصه رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم بعدش با مامانم رفتیم ماهی و شیرینی و میوه و یه کم خرت و پرت خریدیم... قرار شد مامانم بره خونه مامان بزرگم شام درست کنه و من و سارا حول و حوش ساعت 9 بریم اونجا. تو راه بودیم که حسام زنگ زد... به خاطر حرفایی که زده بود معذرت خواست و .... گفت تو عید حتما بهم زنگ میزنه.

·    سه شنبه 6 فروردین بعد از ناهار خوابیده بودم... وقتی بیدار شدم دیدم بهم زنگ زده .... منم زودی براش چندتا اس ام اس تبریک فرستادم که هیچکدومشونو جواب نداد.

فرداش رفتم اداره ساعت 8 بهش زنگ زدم ولی باز جواب نداد.

پنجشنبه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش زنگیدم....آخه میدونین من یه اخلاق بدی دارم, هروقت میرم تو فکر حسام یا منتظرش میشم قلبم تندتند میزنه و دیگه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. عید رو بهش تبریک گفتم ....به جای اینکه جوابمو بده میگه چندبار تبریک میگی؟گفتم حالا من دلم خواست یه بار دیگه بگم اشکالی داره؟ گفت نه ولی الان سرم خیلی شلوغه...منم قطع کردم.... دیگه ایندفعه خدا رو قسم دادم اگه دوباره با حسام تماس گرفتم یه بلایی سرم بیاره.خیلی ناراحت بودم... بهش اس ام اس دادم,گفتم فکر کردی کی هستی که انقدر خودتو میگیری؟...اونم شب حدود ساعت 11 بهم زنگ زد که جوابشو ندادم.

بقیه اش تو پست بعدی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط صبا | 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

به نام خدای بهارآفرین .... و سلام....

آخرین روز سال ۱۳۸۶ هم اومد.... سر سفره هفت سین پارسال چند تا دعا داشتم که متاسفانه اجابت نشد.... حتما صلاحم نبوده....امیدوارم سال بعد این موقع حالم بهتر از الان باشه..... آمین

این چند روزه از اول هفته واقعا هفته شلوغی بود....شنبه و یکشنبه رفتم کلاس ورزش....دوشنبه بعد از ظهر رفتم خرید عیدی برای مهسا و مهناز (همکارام) و برای شیما (دخترداییم) هم یه جفت گل سر. یه چیز جنگولکی و یه عروسک خوشگل خریدم....اگه بدونین چه دختر ماهیه. ۸ سالشه.... تپل.... سفید.... خلاصه که عشق منه....از الان دلم براش تنگ شده... قربونش برم.بعدش اومدم خونه.نماز خوندم.با سارا رفتیم بیرون.... یه کم مواد شوینده خریدیم.... چند کیلو میوه... وچند تا کاغذ کادو.... هنوز موهامو کوتاه نکردم و .... کلی کار دارم.

خب دیگه ما رفتیم تا سال بعد... ببخشید دیگه هر بدی خوبی از ما دیدین حلال کنید ... امروز صبح رادیو جوان داشت میگفت اگه از کسی کینه دارین ببخشیدش... منم اون لحظه خیلی به خودم فشار آوردم حسام رو ببخشم ... ولی نتونستم... خیلی آدم بدیم ...نه؟

امیدوارم تو سال جدید همتون خوشبخت و شاد باشید و به همه آرزوهای خوبتون برسین.... منم آرزو میکنم دیگه تو سال جدید سر و سامون بگیرم و انقدر مامانمو اذیت نکنم.

دوستون دارم هوارتا..... بای بای.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط صبا | 

بهار را باور کن

باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دل‌سنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام دوستاي خوبم....حالتون خوبه؟

" دم همه اونايي كه تو خونه‌تكوني عيدشون ما رو دور نريختن گرم، ما هم سعي مي‌كنيم زياد جانگيريم"

اولين روز از آخرين هفته سال هم گذشت... نميدونيد سرمرخصي عيد چه جنجالي شده‌بود؟ آخرش هم قرار شد من فقط دوشنبه، پنجم عيد رو نيام و از بعدش .....توي خونه هم به خاطر همون مسائلي كه گفتم بين من و مامانم يه خورده شكرآب بود...ميدونيد من يه اخلاق گندي دارم....عادت ندارم براي آشتي پاپيش بذارم البته خيلي تمرين كردم.ولي درست نميشه....خب چيكار كنم؟

اميدوارم تو سال جديد بتونم اخلاقهاي بدم رو تغيير بدم.... يكيش اينه كه زود عصباني ميشم يعني از كوره در ميرم...در كل آدم زودرنجي هستم...زود گريه ميكنم... ميخوام تمرين كنم يه كم خونسرد باشم....بعدش اينكه لجبازم... حسودم.... توي خريد اصلا اراده ندارم تا يه چيزي خوشم بياد فوري ميخرمش ...البته اگه تو اون لحظه پولشو داشته باشم... بقيه اخلاقهاي بدمو يادم اومد ميام مينويسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط صبا | 

به نام خداي مهرباني و سلام...

چهارشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش....

پنجشنبه صبح زود با خاله‌ام رفتم بانك....از اونجا هم دوباره رفتم كلاس ورزش.... بعدشم اومدم خونه رفتم حموم و آماده شدم بريم مهموني.مهموني به مناسبت اينكه خواهرزاده زندايي عزيز دانشگاه قبول شده جشن گرفته بود...بعدش هم اومديم خونه و لالا (از خستگي زياد بيهوش شدم) البته قبل از خواب با مامانم جر و بحثمون شد ...سر اينكه نميذاره موهامو كوتاه كنم....واقعا خسته شدم تو 26 سالگي هنوز بايد براي مسائل پيش پا افتاده از مامانم اجازه بگيرم...

جمعه پيرو شب قبلش هنوز من و مامانم با همديگه سرسنگين بوديم...يه كم خونه تكوني كردم...بعد از ناهار هم مامانم تنهايي پاشد رفت بهشت زهرا...ومن و سارا باهاش نرفتيم....عصر هم حاضر شدم رفتم براي دوستم يه عروسك خوشگل عيدي خريدم (واسه الهه)...شام هم يه كم سالاد خوردم و خوابيدم...

اميدوارم آخرين هفته سال 1386 بهتون خيلي خوش بگذره و خبراي خوب بشنويد... به مراد دلتون برسين... براي منم دعا كنين بي زحمت....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام....حالتون خوبه؟

بگم از روز يكشنبه بعدازظهر با مامانم و سارا رفتيم فروشگاه....يه لحظه تنها شدم ....وسوسه شدم زنگ زدم به حسام...گفتم ديگه بهم زنگ نزنه....راستش فقط ميخواستم صداشو بشنوم ولي چون هيچ دليلي براي زنگ زدنم نداشتم اينجوري گفتم...بعدش اومديم خونه خريدامونو گذاشتيم...رفتيم آرايشگاه...شب كه ميخواستم بخوابم براي بار سوم با خدا عهد بستم كه تا آخر عمرم به حسام زنگ نزنم.

دوشنبه خبري نبود....صبح كه رفتم اداره.....بعدازظهر هم رفتم كلاس ورزش...

سه شنبه مرخصي گرفتم يه خورده به كارام برسم...ديگه از صبح رفتم آشپزخونه مرتب كردم....بعد هم يه سروساموني به كتابخونم دادم....يه دور هم ماشين لباس شويي روشن كردم....بعدش ناهار خوردم و رفتم حموم...چون بعدازظهر ميخواستيم بريم نامزدي دوست سارا...نامزدي هممم بدددد نبود...ولي نميدونم چرا دلم گرفته بود...هرچي ساراگفت پاشو برقصيم...گفتم حوصله ندارم تو برو....راستش امروز ظهرهم دوباره كلي گريه كردم....نميدونم چرا نميتونم حسامو فراموش كنم؟

امروز هم كه چهارشنبه باشه تاحالا مثل روزاي قبل بوده....از صبح كه اومدم كار و حالا هم كه ميخوايم ناهار بخوريم....ناهار لوبياپلو بامرغ داريم... بفرمايين.....  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام مجدد

اين مطلبو بخونيددست نوشته های یک کارمند سازمان ملل

واقعا از خداي خودم شرمنده شدم كه بايد هرشب غرغرهاي منو تحمل كنه

خداجون منو ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط صبا | 

قسمت سوم

تمام مدتي كه فرزانه داشت با حسام حرف ميزد من دلشوره داشتم بعد از 2 ساعت مكالمشون تموم شد.زنگ زدم به فرزانه،گفتم قبول كرد؟ گفت آره ....خيلي راحت.... فقط گفته يه بار ديگه به خودت زنگ ميزنه،آخرين حرفاشو باهات ميزنه....نيم ساعت بعد زنگ زد...خيلي ناراحت بود...گفت ميتونستي حرفاتو خودت بهم بزني.منم كه از بچه‌گي اينجوري بودم.با همه رودربايستي دارم.بعد گفت من تمام شرايطتو قبول ميكنم. تو كارتو داشته باشي....تهران زندگي كنيم....منم خيلي زود كارمو ميارم تهران....الان هم يه كارايي كردم....داشتم شاخ درمياوردم....بعدش گفت براي اينكه پول تلفن هم ندي خودم بهت زنگ ميزنم تو فقط لطف كن جواب تلفنامو بده....چون من نميتونم ازت دور باشم....صداش يه كمي ميلرزيد....منم دوباره مردد شدم.نميدونستم بايد چيكار كنم؟ از يه طرف فرزانه ميگفت بايد رابطمو باهاش قطع كنم...از يه طرف خودم هنوز دوسش داشتم.....تصميم گرفتم رابطمو باهاش ادامه بدم...البته فقط اون زنگ ميزد....اوايل خيلي عشقولانه شده بود...اس‌ام‌اس‌هاي عشقولانه ميفرستاد....خلاصه همينطوري روزها گذشت تا دهه فاطميه رسيد....يادمه شب آخرش بود كه من بهش اس‌ام‌اس دادم بهم زنگ بزنه.ولي نزد.چند ساعت بعد دوباره براش اس‌ام‌اس زدم چرا نزدي؟ انقدر سرت شلوغه؟گفت تو هياتم،پيش بچه‌ها.نميتونم.منم گفتم ديگه لطف كن زنگ نزن. بعداز چند دقيقه برام نوشت الان پاي پرچم حضرت فاطمه فهميدم كه خيلي بدبختم، تو ديگه نميخواي با من زندگي كني و اينا همش بهانه‌است.... حدود دوسه روز بعد زنگ زد و اينبار خيلي بد باهام حرف زد.صداشو بلند كرده بود و همينطور دادميزد...منم تو اداره بودم رفتم تو دستشويي...اونجا كلي گريه كردم...راستش خيلي دلم براش تنگ شده بود.انتظار اون حرفا رو ازش نداشتم.گفت تو بايكي آشنا شدي ...مطمئنم. منم كلي قسم خوردم كه نه بخدا.اشتباه ميكني ولي تو كتش نميرفت.خلاصه گفت ديگه همه‌چي تموم شد.ولي من ديوونه نميتونستم دوريشو تحمل كنم.درسته تو اين دو سه ماه كه گذشته بود بهش زنگ نميزدم ولي ميدونستم اون زنگ ميزنه حتما.حالا كه اينطوري گفته بود كلي پاي تلفن گريه كردم.اونم قبول كرد.....اواخر دي‌ماه بود كه من با فاطمه و فرزانه رفتم قشم.اونجا يكي از همكاراي فاطمه تو بندرعباس برامون يه سوئيت گرفته بود.ولي حسام نميدونست.البته ما اونجاهمه خريدامونو با همون آقاهه ميرفتيم.شب آخري كه اونجا بوديم من پول كم آوردم و از همون همكار فاطمه قرض گرفتم. وقتي داشتيم برميگشتيم تهران تو تلفن يه دفه از دهنم پريد،گفتم از اون آقاهه پول قرض كردم كه حسام دوباره قاط زد.گفت مگه نگفته بودي فقط خودتون سه تا رفتين؟ پس اون مرده كي بوده؟ حالا بيا و درستش كن.خلاصه حدود يه ماه هم اينطوري قهر بوديم....اوايل اسفند يه بار كه زنگ زده بود گفت آدرس محل كارتو بده.گفتم واسه چي؟ گفت ميخوام يكي از دوستاموبفرستم برات يه بسته بياره.منم دادم. قرار بود صبح شنبه بياد. شنبه زنگ زدم ببينم دوستش كي مياد كه گفت من تو تهرانم دارم ميام محل كارت....منم كلي هول شدم گفتم نه...خودم ميام....ميدون وليعصر قرار گذاشتيم.....

بعدا نوشت :میدونم ممکنه فکر کنید چطوری میشه فقط تلفنی این همه وابسته بشم؟ ولی خیلی دوسش داشتم.هنوز هم دارم.هنوز هم دلم پر میکشه برای شنیدن صدای مردونه اش. برای....

دیروز بهش زنگ زدم.برخلاف میلم بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه.گفتم اگه قراره هردوهفته یکبار زنگ بزنه حالمو بپرسه بهتره تمومش کنه....اونم گفت باشه.... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط صبا | 

يه سلام بهاري گرم به همه دوستاي خوبم....

چهارشنبه بعداز اينكه با حسام حرف زدم خيلي حالم گرفت....تو سرويس هم ياسمينا همش حرف زد... سرمو برد...ديگه از بچش...از خريداش...ازهمه‌چي حرف زد.موقع پياده شدن هم گفت من ميخوام يه روسري بخرم بيا ببين خوبه؟...بعد كه روسريو خريد گفت ميخوام براي آرمان (پسرش)كفش بخرم...از اونجا هم رفتيم طلا ديديم....بعدش هم رفتيم كامران لباساشو نگاه كرديم....همونجا بود كه يهو خالم زنگيد كجايي؟ منم تازه يادم افتاد قراره باهاش برم آرايشگاه.گفتم شما كجايي؟ گفت من سركوچتونم...ديگه تند تند از ياسمينا خداحافظي كردم....ماشين خالمو ديدم.سريع رفتم خونه لباس عوض كردم با سارا رفتيم پيش خاله...بعد ديگه دوتاشون موهاشونو كوتاه كردن...بعدش هم اومديم خونه ....من يه كم سالاد خوردم....سريال بيداريو نگاه كردم....حمام رفتم.... خوابيدم.

پنجشنبه قرار بود ساعت 9 كارگر بياد براي نظافت خونه.كه ايشون ساعت 7:30 تشريف آوردن تا ساعت 6 بعدازظهر كارش تموم شد.بعدش هم خودمون يه كم جمع وجور كرديم....وخوابيديم.

جمعه صبح پاشديم با اون همه كار كه خونه داشتيم رفتيم نمايشگاه بهاره.اونجا من دوتا بلوز.يه عروسك.5 جفت جوراب. عسل  و يه خورده لوازم آرايش خريدم.بعدش هم برگشتيم خونه رفتيم افتخاري جاتون خالي باقالي پلو خورديم.بعدش هم رفتيم واسه مامانم مانتو بخريم.كه منم يه دست مانتو شلوار مشكي خوشگل واسه اداره خريدم.سارا هم يه شال آبي خوشگل خريد....خداييش خيلي شالش ناز بود.ديگه سرگرم خريد بوديم كه موبايل مامانم زنگ زد...داييم بود...واسمون شله‌زرد آورده بود.‌شله‌زردشو با شير پخته بود خيلي خوشمزه شده بود.... تا آخر شب كمدامونو مرتب كرديم و خوابيديم.

شنبه هم از صبح رفتيم تو آشپزخونه. ديگه يخچال.گاز.ماشين لباسشويي.كابينت...همه رو شستيم....ناهار خورديم....رفتيم حمامشب هم خونه دايي كوچيكم دعوت بوديم....راستي ما سه شنبه نامزدي دوست سارا دعوتيم.......هورااااااا....خيلي دلم عروسي ميخواست

امروز هم ازمن بدشانسي آوردم.صبح كلي موندم تو ترافيك ساعت نه رسيدم اداره.هنوز صبحونه نخورده با دوستام رفتيم فروشگاه. الان هم كه تازه رسيدم.

با اجازه ....تا بعد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام مجدد

بريم سراغ خاطرات روزمره....

دوشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش.تصميم گرفتم اين هفته وهفته بعد رو تقريبا هرروز برم.چون ديگه تا آخر عيد باز نيست.بعدش هم كه رفتم خونه طبق معمول خوابيدم تا فردا صبح.

سه شنبه هم اتفاق خاصي نيفتاد.فقط اينكه سرناهار مهسا داشت تو سالاد آبليمو ميريخت كه رييسمون (بينهايت شكموئه)سررسيد.گفت به به شما چقدر سالاد ميخورين؟ گفتيم اين سالاد واسه 5 نفره.خلاصه به زور يه ظرف گنده سالادبرداشت برد.تازه آقا برگشته ميگه از فردا واسه منم سالاد بيارين.منم اخمام رفت توهم. گفت خانوم ... ناراحت شده.مگه نه؟ گفتم نه اختيار دارين.بعد ديگه سر ناهار با بچه ها صحبت كرديم قرار شدبگيم نه.وقتي مهسا بهش گفت نظر بچه ها چيه خيلي ناراحت شد.منم كلي خوشحال شدم. آخه بگو اگه تو عاشق سالادي خب خانومت هرشب برات درست كنه بريزه تو يه ظرف تو هم فردا باناهارت نوش جان كن. بد ميگم؟....يه ساعت آخرو مرخصي گرفتم رفتم كلاس ورزش. شب هم رفتم خونه.حمام كردم. واسه فردا سالاد درست كردم ولالا.

امروز صبح رفتم نون تافتون واسه صبحونه خريدم. آخه ما قرار گذاشتيم اين 5 روز كه ميايم اداره هر روز يكي سالاد و نون بياره.بعدش اينكه امروز برام خواستگار اومد. اونم تو اداره. منم كلي استرس داشتم و دارم.هنوز اثراتش مونده.يكي از همكاراي اداره بود تو مشهد كار ميكرد.من نميدونم چرا هميشه بايد با مشهد يه رابطه‌اي داشته باشم؟ بعدش اينكه جاتون خالي ناهار جوجه خورديم با تن ماهي كه همين الان تموم شد. بعداز ظهر هم ميخوام با خاله و مامانم برم آرايشگاه موهاشونو كوتاه كنن.نميدونم من بايد واسه چي برم؟

خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم....تا شنبه به خدا ميسپارمتون.....مواظب خودتون باشين....

باي

بعدا نوشت: همین الان یعنی ساعت۳ بعداز ظهر حسام زنگ زد. منم جواب دادم. گفت برای عید میخواد بیاد منو ببینه.فقط به خاطر من میاد.خدایا چرا اینطوری میکنه؟ اگه منو نمیخواد چرا دوباره میخواد بازم وابستش بشم؟ چرا؟ خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام

ممنون از صبورا جون كه منو به بازي ترانه ها دعوت كردن

منم 7تا از بهترين آهنگايي رو كه شنيدم مينويسم

1_عشق لالايي بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شيشه‌هاست

لحظه شبنم و برگ گل ياس

لحظه رهايي پرنده‌هاست....

                                  (گوگوش)

2_وقتي مياي صداي پات ازهمه جاده‌ها مياد

انگار من از عشقم به دوركه از همه دنيا مياد

تاوقتي كه در واميشه لحظه ديدن ميرسه

هرچي كه جاده است به سينه من ميرسه....

                                                     (هايده) 

3_اون پرنده تو بودي پيرهن ابرو دريد

رفت و گم شد تو غروب رفت وازهمه بريد

اونكه روي عاشقي طرح دلتنگي كشيد

جفت پر شكستشو توي تنهايي نديد....

                                                (گوگوش)

۴_پي اسم تو ميگشتم ته يه فنجون خالي

دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالي

فنجوناي لب پريده قهوه‌‌هاي نيمه خورده

من و عشقي كه واسه هميشه مرده....

                                              (شادمهر)

۵_چرا وقتي كه آدم تنها ميشه

 غم و غصه‌اش قد يك دنيا ميشه

ميره يه گوشه پنهون ميشينه

اونجا رو مثل يه زندون ميبينه....

                                         (فروغي)

۶_بوي عيدي بوي توت بوي كاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو

بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ

بااينا زمستونو سرميكنم با اينا خستگيمو در ميكنم....

                                                                  (فرهاد)

۷_تو فكر يك سقفم يك سقف بي‌روزن

يك سقف پابرجا محكمتر از آهن

سقفي كه تنپوش هراس ما باشه

تو سردي شبها لباس ما باشه....

                                       (فرهاد)

این شعرو همیشه حسام برا میخوند.... یادش بخیر

۸_يه پنجره بايه قفس يه حنجره بي هم‌نفس

سهم از بودن تو يه خاطره است همين و بس

تواين مثلث غريب ستاره‌ها رو خط زدم

دارم به آخر ميرسم از اونور شهر اومدم....

                                                     (شادمهر)

البته ببخشید از ۷تا بیشتر شد....

و دوستانی که به این مسابقه دعوت کردم :

(احسان ادمین .مستانه.خانم خرسی.شهرزاد.سحر.بابونه)عزیز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط صبا | 

تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام.... شما خوبید؟... من خوب نیستم....

دوباره هرچی نوشته بودم پرید....

شنبه بعداز ظهر با سارا رفتیم خرید. اول رفتیم فردوسی من برای مامانم عیدی سکه خریدم. بعد رفتیم منوچهری شامپو خریدم و موس نرم کننده مو. بعدش رفتیم بهارستان کیف و شلوار لی خریدیم.بعدش میخواستم از نزدیک خونمون واسه مامانم رنگ مو بخرم که مارکشو پیدا نکردم. از اونجا هم اومدیم خونه. شام خوردیم و لالا.راستی اینم بگم دوستام از زاهدان برام یه بسته شکلات شیر آوردن با یه عروسک که مثل شیطونه ولی مهسا میگه شبیه خودته.تازه جاتون خالی ناهار هم آبگوشت و قیمه خوردیم که هر دوتاش نذری بود.

یکشنبه بعدازظهر رفتم ورزش و کلی حال کردم. بعدش اومدم خونه حمام کردم. شام خوردم و خوابیدم.

دوشنبه که تاحالا اتفاق خاصی نیفتاده. فقط سارا از امروز میره دانشگاه. من که اومدم هنوز خواب بود.ساعت ۱۱ کلاس داره. با رییسش هماهنگ کرده هفته ای ۳ روز میره دانشگاه .۳ روز میره سرکار. امیدوارم که تو همه کاراش موفق باشه. میدونید خیلی ناراحتم. آخه سارا بیشتر خواستگاراشو به خاطر اینکه من هنوز ازدواج نکردم  رد میکنه. میگه اول تو بعد من.....  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط صبا | 

تشویق ها پایان می پذیرد..... مدالها را گرد و غبار فرا می گیرد.... و برنده ها خیلی زود فراموش می شوند...

ولی اکنون ببین آیا به خاطر می آوری :

نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو نقش مؤثری داشته اند،

سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند ،

یا انسان هائی که احساس خاص و زیبایی را در قلب تو به وجود آورده اند،

یا اسم پنج نفر از کسانی که مایل هستی اوقات فراغت خود را با آنها بگذرانی.


جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است ،....نیست؟


کسانی که به زندگی تو معنا بخشیده اند ،جزو مشهورترین و بالاترین افراد دنیا نیستند؛ آنها ثروت زیادی ندارند یا مدال و جایزه مهمی به دست نیاورده اند؛ ولی....آنها کسانی هستند که نگران تو هستند و از تو مراقبت می کنند؛

کسانی که مهم نیست چگونه؛ ولی در کنار تو می مانند...

مدتی درباره آن فکر کن....زندگی خیلی کوتاه است... و تو ؛در کدام لیست از کسانی که نام بردم هستی ؟ آیا می دانی؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط صبا | 

قسمت دوم ....

البته اونروز قبل از اینکه حسام رو ببینم رفتم زیارت حرم ولی اصلا حواسم جای خودش نبود. استرس داشتم. البته هم اون عکس منو دیده بود هم من عکس اونو.ولی بازم میخواستم ببینم از نزدیک چه شکلیه؟ طفلکی فرزانه هم نتونست درست زیارت کنه ....رفتیم صحن دارالقران خیلی شلوغ بود... همون موقع زنگ زد گفت من دارم میبینمت...تکیه داده بود به دیوار.... از عکسش لاغرتر به نظر میومد....رفتم جلو سلام و احوال پرسی کردیم.... یه کمی حرف زدیم.... بعدش گفت ما بریم خریدمونو بکنیم که شام باهم باشیم..... حدود ساعت ۹ شب بود که رفتیم یه رستوران سنتی تو خیابون تقی آباد....(وای...الان که یادش میفتم ....)بعد مارو تا هتل رسوند و قرار شد فردا ساعت ۱۱ همدیگرو ببینیم....من خیلی حالم بد بود.... گریه میکردم.... دلداری و شوخیهای فرزانه هم کارساز نبود.... اونشب تا صبح باهاش تلفنی حرف زدم....خلاصه فردا صبح بعد از صرف صبحانه رفتیم حرم.... از اونجا هم رفتیم شاندیز... نمیدونین چقدر احساس خوشبختی میکردم.... با اینکه هیچ تماس فیزیکی باهم نداشتیم ولی خیلی بهش وابسته شده بودم... بعدش دوباره مارو رسوند هتل که به پروازمون برسیم.... تو هواپیما خیلی حالم گرفته بود ولی یه دنیا خوشحال بودم که دیدمش....(افسوس که خوشبختیم پایدار نبود....) ....دیگه از اون موقع کم کم بحث ازدواج رو پیش کشید.... میگفت باید کارمو بذارم کنار.... چادری بشم..... برم مشهد زندگی کنم.... ولی من فقط قبول کردم چادری بشم....تا عید همینطوری گذشت.... عید سال ۸۵ هم شروع شد....قرار بود پنجشنبه۱۷ فروردین بیاد منو ببینه...خیلی دلم براش تنگ شده بود....اومد...ولی نمیدونم چرا این دفعه حس خوبی از بودن باهاش نداشتم.... چندبار اسم آزاده رو آرد که تو خیابون دیدتش.... رفتیم پارک ساعی ولی نمیدونم چرا همش دوست داشتم زودتر عصر بشه که برم خونمون....البته از وقتی که فرزانه دیده بودش همش میگفت شما به هم نمیخورین و از این حرفا.... باقطار اومده بود ....خیلی اصرار کرد تا راه آهن باهاش برم ولی نرفتم....قرار بود شنبه برام خواستگار بود ...تو جلسه خواستگاری بود که خواهرم یواشکی بهم گفت گوشیت زنگ میخوره.بعد از اینکه مهمونا رفتن ...رفتم سراغ موبایلم دیدم ۲۰ تا میس کال دارم....دوباره زنگ زد گفت چرا بهش زنگ نزدم ببینم رسیده یا نه؟ واقعا خودم هم نمیدونستم چرا؟ الکی بهانه آوردم.... بهش گفتم من نمیتونم شرایطشو قبول کنم....از این طرف هم شمارشو دادم فرزانه تا باهاش صحبت کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام ...حالتون خوبه؟

بگم از پنجشنبه که ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم. ۲ بار ماشین لباسشویی روشن کردم. حمام رفتم. ناهار خوردم. با مامانم رفتیم خرید.بعد اومدیم خونه دیدیم دایی کوچیکم با خانم بچه ها اومدن منزل ما.

جمعه دوباره ساعت ۱۰ بیدار شدیم. جاتون خالی مامانم خورش آلو اسفناج درست کرده بود. ناهارو برداشتیم رفتیم خونه مادربزرگه تا شب هم اونجا بودیم.

فعلا به خدا میسپارمتون.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط صبا | 

میخوام از خودم و حسام بنویسم....

مهر سال ۸۴ بود.یکی از دوستام سایت روزی رو بهم معرفی کرده بود.میرفتیم اونجا دونفری با هم چت میکردیم.یک ماهی میشد که چت میکردم چند بار یه نفر با آیدی بدشانس هی پی ام میداد. یه بار اومد گفت چرا انقدر دخترا بیوفاهستن؟ گفتم چرا؟ گفت اینجا با یه دختر به اسم فریبا چت میکردم.میگفت تو دبی زندگی میکنه. حاالا که من میخوام برم ببینمش گفته دوست نداره منو ببینه! بهش گفتم ناراحت نباش.اونروز تموم شد. بازم بعد از چند روز پی ام داد. گفت میتونه باهام تلفنی صحبت کنه؟ گفتم نه.بهش گفتم من بیشتر اینجا با دوستم چت میکنم.ولی خیلی اصرار کرد. نمیدونم چرا یه دفه شمارشو یادداشت کردم. مال مشهد بود. از اداره بهش زنگ زدم. توی سرویس بود. گفت بعداز ظهر تماس بگیر.منم رفتم خونه حدود ساعت ۵ بهش زنگیدم.از حرف زدنش خیلی خوشم اومد.خیلی مردونه حرف میزد و با اعتماد به نفس.یک ساعتی باهم حرف زدیم. بعدش تا شب چند بار اس ام اس داد.

فردا صبح ساعت ۷ اون زنگ زد.میگفت ببین چیکار کردی که من صبح به این زودی دلم برات تنگ شده خواستم صداتو بشنوم.دوماهی باهم به صورت تلفنی حرف میزدیم.من از اداره بهش زنگ میزدم. بعداز ظهرها هم اون تماس میگرفت. خلاصه خیلی بهش عادت کرده بودم... به حرفاش...به صداش...من عکسمو براش ایمیل کرده بودم.اونم همینطور.تا اینکه یه روز یه اس ام اس برام فرستاد که فروارد کرده بود .کنجکاو شدم ببینم کی این پیامو براش فرستاده....آخه عشقولانه بود. زنگ زدم دیدم یه خانم جواب داد. قطع کردم. از خود حسام پرسیدم اون پیامو کی براش فرستاده؟ گفت یکی از دوستاش به نام مهدی... (اینم بگم یه چند وقتی بود هی میگفت یکی از دخترخاله هاش تو یه اداره دولتی اطراف مشهد استخدام شده و چون از خونوادش دوره خیلی احساس ناراحتی میکنه به من میگفت یه راهی بذارم جلوی پاش که بتونه دختر خالشو آروم کنه)....این بود که دوباره به همون شماره زنگ زدم. پرسیدم شما با حسام ... چه نسبتی دارید؟ گفت من دوستشم.... حالم خیلی بد شد....دیگه جواب زنگ حسامو نمیدادم. دو روز بعد خود خانومه زنگ زد میخواست ببینه من کی هستم؟ گفتم با حسام دوستم. اون خیلی چیزها از حسام گفت .فهمیدم این خانوم همونه که حسام میگفت دخترخالشه.دیگه تصمیم گرفتم با حسام حرف نزنم.اما چند بار بهم زنگ زد.جواب دادم گفتم چرا درحالیکه با من حرف میزده با یکی دیگه هم .... قول داد دیگه هیچوقت سراغ اون دختره نره. خلاصه انقدر گفت تا تصمیم گرفتم یه فرصت دیگه بهش بدم. ولی همش با آزاده تماس داشتم. اونم میگفت با حسام بهم زده.

روزها همینطور میگذشت تا رییسم یه ماموریت بهم داد برای مشهد که با همکارم برم.خیلی خوشحال بودم چون میتونستم حسامو از نزدیک ببینم.صبح پنجشنبه با هواپیما رفتیم مشهدو بعد از انجام کارای اداریم به حسام زنگ زدم و تو حرم امام رضا(دارالقران) باهاش قرار گذاشتم.....

ببخشید که متنم از لحاظ ادبی ضعیفه آخه من رشتم علوم پایه بوده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط صبا | 
سلام

امروز خواستم یه کمی بیشتر بخوابم خودم بیام اداره

شانس من یه بارونی گرفت که عینهو موش آب کشیده شدم.

دیروز سه تااز دوستام (م.ه.م ) رفتند زاهدان که اربعین اونجا باشن آخه خونواده مهناز اونجا زندگی میکنن و برای فردا نذری میدن. منم تنهای تنها اینجام تو اداره..این بود که ساعت ۸:۱۵ رسیدم. و بعد از صرف صبحونه با س مشغول کارم شدم و تا الان هم هیچ خبری نیست. راستی امروز ناهار یکی از همکارامون نذری میده بفرمایین نذری...

الان م زنگ زد گفت دارن میرن بازار هوای زاهدان هم خیلی خوبه... خوش به حالشون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط صبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم.
حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید.
.
.
.

بس كه ديوار دلم كوتاه است
هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم كه شده
سركي مي كشد و ميگذرد...
.
.
.

امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است.
هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
سكوت زندگيم پر از زمزمه هاي دلتنگيست
يادداشتهاي تنهايي
يادداشتهاي فرهاد
كاروانسراي قرن بيست يكم
مسيح علي نژاد
خانم كپي
زن نوشت
خودموني
گزيده خاموشي از دنياي خاكي
سيدابراهيم نبوي
شراره هاي آتش در بهشت
چندقدم نزديكتر به خدا
كيبرد آزاد
شهرمن
حادثه آنلاين
بادبادك
خرس قهوه اي
خانه فلفل بانو وشوهرخان
دلتنگيهاي موني
جوينده گوينده است و يابنده خاموش
جغد
بلاگ تصويري جغد
اخبار و رويدادهاي جنجالي
رابطه دختر و پسر
يادداشتهاي يك دختر ترشيده
وسعت تنهايي
شيشه
وقتي ميخواي زن نگيري
بيتا سپهري
براي ديدن روز عذابت دارم ثانيه ها رو ميشمارم
مركز تخصصي فرهنگي تفريحي وبگردها
چهار ستاره مانده به صبح
ورطه
زندگي از يه راه تازه
چه آسان ميشود از يادها رفت
ازلبها تا قلب
جديدترين آهنگها
روزنه
ايران اهدا
بلاگفا
free smilley
برترين وبلاگهاي فارسي
كليپ هاي جديد موبايل
زنگوله
picasa web
google image
zoomr.com
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM