![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستاي خوبم اين چند روزه خيلي دلم براتون تنگ شده بود... هيچوقت فكر نميكردم اينطوري دلتنگتون بشم... هيچكدوم از وبلاگهاي بلاگفا يا پرشين بلاگ رو نميتونم وقتي تو اداره به نت وصل ميشم ، باز كنم ... متاسفانه * بينهايت ... ادمين ادارمون براي اينكه كاربرها فيلم و ... دانلود نكنن يه فيلتر گذاشته رو سرور .. دستش درد نكنه ... ولي اين چه ربطي داره به بلاگفا؟ شايد برم يه وبلاگ ديگه باز كنم... اگه شد حتما خبرتون ميكنم... تا اون موقع فقط پنجشنبهها صبح از خونه وصل ميشم ... اين چند روزه خيلي سريعتر از اونچه فكرشو بكنيد گذشت .... · رفتم نمايشگاه و كلي كتاب خريدم ... البته همش داستانه... پيتزاي برشته ، جين اير ، دختري از مصر ، دونا ، ربهكا ، آنا ، مردگان ... جاتون خالي براي تغيير روحيهام خيلي خوب بود. · دارم ماموريتي ميرم مشهد ...حسام دوشنبه زنگ زد ...بهش گفتم دارم ميام اونجا ولي نميتونم ببينمت... واقعا هم نميتونم ببينمش ...آخه با مهناز ميخوام برم ...تنها كه نيستم ... فكر كنم ناراحت شد چون زود قطع كرد ...اصلا ناراحتيش برام مهم نيست. · شنبه عروسي دخترداييمه ....لباس هم هنوز نخريدم ... خدايي يه دونه لباس كه به دلم بشينه قيمتش هم مناسب باشه پيدا نكردم ... يه دونه پيراهنو به قول مامانم همچين ميگه 99000 تومن انگار كه ميگه 9900 تومن.... · تو اتوبوس نشسته بودم يه خانمي اومد بالا با بچهاش ...اين بچه به قدري خوشگل و ناز بود كه ميخوستم بخورمش ...بهش گفتم بيا بشين بغلم خسته ميشي (قبول دارم بدجنسي كردم از جام بلند نشدم مامانش بشينه ) گفت نه... يه آدامس بهش دادم اومد بغلم ....همينطوري كه سرشو گذاشته بود رو شونم خوابش برد ...نميدونين چه لذتي داشت ....موهاش تو صورتم بود ...دستامو سفت گرفته بود ... وقتي به ايستگاهي كه بايد پياده بشم رسيدم اصلا دلم نميومد بيدارش كنم ولي چارهاي نبود. · يه جورايي بيقرارم شايد بخاطر اينه كه احتمال ميدم حسامو ببينم ...دوست دارم ببينمش براي بار آخر ولي نميخوام مدتش زياد باشه ...مثلا حداكثر يك ساعت...دوست ندارم اگه ديدمش بهش حرفهاي محبتآميز بزنم و اينكه اون منو با كلماتي كه قبلا دوست داشتم ازش بشنوم صدام كنه ... · كار انتقالم درست نشد ....البته مبدا و مقصد راضي بودند ولي اموراداري موافقت نكرد. شايد خيري توش بود كه جابجا نشدم. ديگه اينكه خيلي دوستون دارم. اميدوارم روزهاي خاطرهانگيز و شادي رو تجربه كنيد. به خدا ميسپارمتون.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/18ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
· ديروز تا من رسيدم خونه مامانم پاشد لباساشو پوشيد رفت خونه دايي كوچيكم... ميدونين كه پيرو پنجشنبه ما هنوز با هم در قهر به سر ميبريم · من رو اسكرين سيور كامپيوترم بينهايت عكس اين بچههاي خوشگل مامانيو گذاشتم ... بهشون نگاه ميكنم عشق ميكنم ..در همين راستا يكي از همكاراي مجردم كه تو دفتر ما هم كار نميكنه اومده به مهسا همكارم گفته خانم ... چندتا بچه داره؟ توجه كنيد: چندتا؟؟؟؟؟! مهسا هم گفته اون مجرده... اونم گفته من هروقت اومدم دفتر شما بك گراند كامپيوتر اين خانمه عكس بچه بوده من فكر كردم عكس بچههاشه ... از يه طرف حرصم گرفته بود كه چرا فكر كرده من مامانم ... از يه طرفم از اينكه اون بچههاي نازو به من نسبت داده بود يه جورايي خوشم اومد.... بهبه.... · يكي از دوستام منو به چند تا بازي دعوت كرده ... شما فكر كنيد خودم خودمو دعوت كردم ... چيه؟؟؟؟؟ · اوليش آرزوهاي غير ممكنه: 1. دوست دارم يه بار ديگه تا نمردم بابامو ببينم. 2. دوست دارم يه ارث خيلي زياد در حد ميليارد از همين باباي گمشده بهم برسه. 3. دوست دارم يه دستگاهي اختراع بشه كه هر وقت از حموم ميام ، ازش استفاده كنم و همزمان چندتا كارو انجام بده: موهامو سشوآر كنه يه جوري كه باروسري و ... خراب نشه، صورتمو آرايش كنه طوريكه با شستن و ... خراب نشه ... و كاراي ديگه كه يه خورده خصوصيه. 4. دوست دارم همين فردا بيان مدرك فوق ليسانسمو بدن دستم و من هم البته ازشون تشكر ميكنم ... خيليييييي ممنوننمممممممم 5. دوست دارم هرروز به طور روتين يه عملياتي رو مغزم انجام بشه كه آپديت بشه از نظر علمي.سياسي.اجتماعي..... 6. دوست دارم كامنتاي وبلاگم تو روز تولدم از ۱۰۰ تا بزنه بالا ... البته روزشو بهتون نميگم چندتا ديگه هم آرزو دارم كه خجالت ميكشم اينجا بگم... بمونه واسه خودم. · دوميش هله هوله دلخواهمه: من عاشق كاكائو. چيپس با ماست موسير.بستني سالار.آيس پك.چيپلت. ذرت مكزيكي(به مقدار بينهايت با فلفل زياددد).پسته.بادوم.تخمه كدو.پاستیل و....اينا هستم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/10ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
تو را دوست دارم اما سکوت پیشه می کنم اين شعرو يه عزيزي برام تو كامنتها فرستادهبود.ازش ممنونم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/08ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
· زمان:پنجشنبه صبح مكان:كلاس ورزش خانمه: شوهر من خيلي ماهه.انقده مهربونه.انقده منو دوست داره.استاد دانشگاهه.انقده توكارهاي خونه كمكم ميكنههه ... از غذا پختن گرفته تا نگهداري بچه و تميز كردن خونه ...خلاصه كه يه پارچه آقاست... شوهر شما چطوره؟ صبا: من مجردم. خانمه: بهتررررر ... آقا بالاسر ميخواي چه كني؟ دستت تو جيب خودته راحت... اختيار خودتو داري. كجا بري؟ كجا نري؟ خوشبحالت كه مجردي.... من اگه عقل حالامو داشتم اصلا ازدواج نميكردم... صبا: به نظر شما چرا بعضي از اين خانمهاي متاهل رفتارهاي دوگانه دارن؟ آدم نميفهمه واقعا از زندگيشون راضين يا ناراضين؟ · حسام ديروز بهم اساماس داد... دعا كنيد بيايد مسافري كه نيامد و كوچهكوچه بنازم به عابري كه نيامد دوباره مثل گذشته تمام فاصلهها را غزلغزل بنويسمبه شاعري كه نيامد شكسته بغض غرورم در انتظار عجيبي دعا كنيد بيايد مسافري كه نيامد يه خورده بودار بود... فكر كنم ميخواد بياد تهران... · پنجشنبه سر يه موضوع خيلي كوچولو با مامانم دعواي سختي كردم هنوز هم با هم قهريم دعا كردم خداي مهربون هرچه زودتر مرگمو برسونه... ديگه طاقت ندارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/07ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط صبا |
|
دلم یه سفر شمال میخواد اونم تنهایی میدونم نمیشه..... امان از دست این غیرت الکی ایرانی ... این تعصبهای بیجا چرا یه دختر تنها نمیتونه بره شمال؟ چرا هر کی اینکارو بکنه بهش انگ .... میچسبونن؟ چرا یه دختر تو ایران تنها نمیتونه بره یه هفته لب دریا بشینه و هیچکسی هم کارش نداشته باشه؟ یه تنهایی یه خلوت .... یه آسمون یه نیمکت میخوام تنهای تنها ... باشم دور از جماعت... راستی دیروز حسام بهم زنگ زد ...جوابشو ندادم...بعدش کلی پشیمون شدم ... ولی کار از کار گذشته بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
دلم گرفته
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/02ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام به همه دوستاي گلم.... اين چند روزه يعني از سهشنبه هفته گذشته درگير كارهاي انتقالم بودم... آخه ميخوام محل كارم (ساختمون محل كارم ) رو عوض كنم....يادتونه از آقايون دفترمون نوشتهبودم... به اين نتيجه رسيدم كه اصلا نميتونم باهاشون كار كنم .... چون دفتر ما هم يه اتاق خيلي بزرگه (حدود 45 متر مربع)، بدون پارتيشن بندي حالا يه صحبتهايي هم كردم... اميد به خدا ...هر چي صلاح باشه انجام بشه.... و فكر كنم تو محل كار جديدم نتونم تا چندوقت به اينترنت متصل بشم و بايد از خونه وارد بشم.... و فقط پنجشنبهها... اميدوارم اين وضعيت موقتي باشه. البته تو محل كار جديدم حجم كارم خيلي بيشتر ميشه ... ولي هرچي باشه بهتر از كار كردن با يه مشت آدم عقدهاي و لات و .... هست. برام دعا كنيد.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام... اول اينكه من هنوز نتونستم كتابهامو تهيه كنم · براتون گفته بودم چندماه پيش يه خواستگار برام اومده بود...از اقوام مربي كلاس ورزشم بود كه من كلا ازش خوشم نيومده بود ... به مربيمون هم گفته بودم ولي ظاهرا حرف منو به آقاهه انتقال نداده بود ... بعد ديگه موضوع مريضيه مربيمون پيش اومد و....حالا....روز شنبه خواهر همون آقاهه به من زنگ زده كه ببخشيد ما تو اين چندماه نتونستيم مزاحمتون بشيم و درگير بيماري خانم الف بوديم و از اين حرفا....غرض از مزاحمت اين بود كه ميخواستم نظرتونو راجع به داداشم بدونم چون داداشم مستاجرشم جواب كرده و خونهاش خاليه... گفتيم اگه شما هم موافق باشي دو ...سه...جلسه ديگه با هم قرار بذاريدو حرفاتونو بزنيد و انشااله ...ديگه ديگه...منم مونده بودم چي جوابشو بدم · ديروز يكي از همكاراي آقا، آقاي ص · رفته بودم تو وبلاگ یاددشت های یک دختر ترشیده،نوشته بود هفت آرزوي محال. منم خيلي دوست دارم آرزوهاي محالمو بنويسم. ايشالا سر فرصت حتما مينويسمشون، البته بايد قول بدين اگه به نظرتون بچهگانه اومد تو دلتون نخندينها. · بهمنماه توي بالكن خونمون يه ياكريم خوشگل براي خودش خونه درست كرده بود. دو تاهم تخم گذاشته بود...معلوم نبود باباشون كجا بود؟ به قول مامانم مثل باباي من رفته بود · آهنگ زخمزبون چاوشي رو گوش دادين ؟همونكه تو فيلم سنتوري ميخونه....نميدونم چه مرگم شده؟ هر شب قبل از خواب گوش ميدم و زار زار گريه ميكنم تا خوابم ببره.... ميدونين دلم خيلي براي حسام تنگ شده · كار ما طوريه كه با همكارامون تو شهرستانها خيلي ارتباط داريم.... امروز هم سر يه موضوع كاري با همكارم تو مشهد دعوام شد... البته دعواي تلفني...طرف همچين صداشو بلند كرده بود كه من پيماني هستم و تو قراردادي و · خيلي پر حرفي كردم... ولي سبك شدم...اميدوارم حوصلتون بگيره همشو بخونيد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام ....خوب هستين؟ اولا بايد يك تبريك صميمانه به مسئولين دانشگاه پيام نور بگم كه انقدر كارهاشون رو برنامه و اصوله. براتون بگم من و مهسا شنبه رفتيم انقلاب براي خريد كتاب. هيچكدوم از كتابفروشيها كتابهايي رو كه براي دانشگاه ميخواستم نداشتن..... الان يه هفته است دارم زنگ ميزنم به نمايندگي فروش كتاب پيام نور.هي امروز و فردا ميكنه.... ديگه آخرش امروز بهم گفت تا دو سه هفته ديگه خبري نيست.. خدايي من بايد چيكار كنم؟ اونقت ميگن چرا جووناي ما همه بيسوادن و از اين حرفا.... دلم ميسوزه واسه اون 50000 تومن كه براي ثبت نام دادم... ديگه بگم براتون از اوضاع هفتهاي كه گذشت... زياد سرحال نبودم... انگار يه چيزي گم كردم...روز چهارشنبه عروسي دعوت بوديم.... پنجشنبه و جمعه هم به بطالت گذشت... كلاس ورزش و مهموني خونه مامانبزرگ...راستي جاتون خالي ديروز ديروز كيك شكلاتي پخته بودم...البته از اين پودرهاي آماده بود... ولي زحمت داشت ديگه؟ نداشت؟ خدمتتون عرض كنم من ماشاله 5تا دايي دارم با يه خاله... خاله كه ميگم يه چيزي تو مايههاي خاله خانوما قديم اين شغلي كه الان دارم يه جورايي خالهام پارتي بازي كرده... به خاطر همين فكر ميكنه بايد هميشه نسبت به همهچي من نظر بده... از حجاب گرفته تا طرز صحبت ...حتي طرز خنده...براي همين هم هميشه با هم كنتاك داريم خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم... يه خورده دلم خنك شد... خدايا همه رو به راه راست هدايت فرما و به اون دسته بندههات كه فكر ميكنن خودشون كاملن و حق دخالت تو زندگي همه رو دارن يه جورايي بفهمون كارشون اشتباهه... راستي اينم بگم سيزدهبدر خالهام يه فال گرفت از يه دست فروش ... توش نوشته بود به كار و زندگي اطرافيانت دخالت نكن... اونم از قول حافظ... به خدا راست ميگم... باور ميكنين؟ فعلا باي.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/24ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام..... اينجانب يك عدد صباي شرمنده خودم و خداو .... هستم ميدونين چي شده؟ ديروز بعداز ظهر حسام زنگ زد و ... من ... جوابشو دادم ميدونم كار بدي كردم، ولي تو سرويس بودم هول شدم. اونم كلي قسم خورد كه اونشب داداشش داشته با تلفن صحبت ميكرده و خودش فقط و فقط با من صحبت ميكنه... هنوزم دوسم داره يه چيز ديگه ، به دليل مشكلاتي كه تو دفترمون با همكارهاي آقا پيدا كردم، ميخوام جامو عوض كنم. با يكي دو تا از مديرا هم تو قسمتهاي ديگه صحبت كردم و اونا هم جواب موافق دادن. ولي خودم دودلم ... چون اينجا كارم كمه ميتونم درس بخونم. شايد هم بي خيال جابجايي بشم. ما تو دفترمون كه خيرسرمون مثلا يه دفتر فني مهندسيه سه تا خانم و 7 تا آقا مثل اینکه خيلي پر حرفي كردم ... فعلا باي. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/19ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام خدمت دوستان گلم
امروز اومدم یه قولی به خودم و خدا و شما بدم.... اونم اینکه دیگه هیچوقت افسوس گذشته و نداشته هامو نخورم امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است.هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست..... راستی دیروز یه مطلب تو وبلاگ آنی دالتون خوندم خیلی خوشم اومد...البته من همیشه از نوشته های آنی لذت میبرم.... شما هم بخونید: دلسوزی "دلتان برای من که ازدواج نکرده ام نسوزد نمیدونم ولی یه جورایی روحیه گرفتم.امیدوارم امروز رو هیچوقت فراموش نکنم.میخواستم اینجا بازم از اون عزیزی تشکر کنم که همیشه منو مدیون مهربونیهاش میکنه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/18ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
· سیزده بدر جاتون خالی رفتیم پارک ملت. چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم. صبح ساعت 9 بیدار شدم.یه سر رفتم اینترنت ببینم چه خبره...رفتم سایت سازمان سنجش که دیدم مهلت ثبت نام کارشناسی ارشد پیام نور تموم شده... من خیلی وقت بود منتظرش بودم....نمیدونستم باید چیکار کنم؟ زنگ زدم پست پیروزی گفت مهلت توزیع دفترچه ها تموم شده....ولی پست توپخونه چندتا دفترچه داره. دیگه زود حاضر شدم رفتم و خوشبختانه دفترو گرفتم.از اونجا رفتم عکس انداختم همونجا هم دادم برام اسکن کرد ریخت تو فلاپی.... آخه ثبت نامش اینترنتی بود. بعداز ظهر پسرداییم ,فرهاد که 22 سالشه برا م یه اس ام اس خیلی خوشگل فرستاد: گفتمش دل میخری؟ پرسید:چند؟ گفتمش دل مال تو ,تنها بخند خنده کرد و دل زدستانم ربود, تا به خود باز آمدم او رفته بود, دل ز دستش روی خاک افتاده بود, جای پایش روی دل جا مانده بود. منم زودی برای حسام فرستادمش...شب داشتم ثبت نام میکردم که زنگ زد... گفت تو که ادعای معرفت داری چرا وقتی شارژ موبایل من تموم شد تو دوباره زنگ نزدی؟چرا؟ پنجشنبه تا ساعت 12 منتظرش شدم.... دیگه خودم بهش زنگیدم. گفتم به خاطر اخلاق خودته.... داشتم براش توضیح میدادم....پرید وسط حرفم که بسه دیگه... بحث نکنیم....من الان کار دارم خودم باهات تماس میگیرم. بعداز ظهر بهم اس ام اس داد که میخوام بهت زنگ بزنم... ولی هرچی منتظر شدم خبری نشد. ساعت شش و نیم حاضر شدیم رفتیم پارک بسیج.چند تا بازی سوار شدیم خلاصه تا ساعت 4 صبح بیداربودم و گریه میکردم...با خدا راز و نیاز میکردم.... از همه شما دوستانی که بهم سرزدین ممنونم. برای منم دعا کنید از این برزخ بیام بیرون. خیلی دوستون دارم. فعلا بای. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/17ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام به همه دوستای مهربونم ببخشید که این چندوقته نبودم...البته سرم خیلی خلوت بود,ولی تنبلی کردم. ولی اتفاقات مهممو براتون مینویسم. · چهارشنبه 28 اسفند حدودای ظهر بود یه دفه به سرم زد یه زنگ به حسیام بزنم ازش حلالیت بطلبم البته بیشتر دلم براش تنگ شده بود میخواستم صداشو بشنوم دنبال بهونه میگشتم.حسام هم خیلی سرد برخورد کرد,گفت تازه از خواب بیدار شده و خیلی سرش شلوغه من هر چی میگفتم زود میگفت باشه باشه · سه شنبه 6 فروردین بعد از ناهار خوابیده بودم... وقتی بیدار شدم دیدم بهم زنگ زده .... منم زودی براش چندتا اس ام اس تبریک فرستادم که هیچکدومشونو جواب نداد. فرداش رفتم اداره ساعت 8 بهش زنگ زدم ولی باز جواب نداد. پنجشنبه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش زنگیدم....آخه میدونین من یه اخلاق بدی دارم, هروقت میرم تو فکر حسام یا منتظرش میشم قلبم تندتند میزنه و دیگه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. بقیه اش تو پست بعدی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/17ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
یا مدبر اللیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال به نام خدای بهارآفرین آخرین روز سال ۱۳۸۶ هم اومد.... سر سفره هفت سین پارسال چند تا دعا داشتم که متاسفانه اجابت نشد.... حتما صلاحم نبوده....امیدوارم سال بعد این موقع حالم بهتر از الان باشه..... آمین این چند روزه از اول هفته واقعا هفته شلوغی بود....شنبه و یکشنبه رفتم کلاس ورزش....دوشنبه بعد از ظهر رفتم خرید عیدی برای مهسا و مهناز (همکارام) و برای شیما (دخترداییم) هم یه جفت گل سر. یه چیز جنگولکی و یه عروسک خوشگل خریدم خب دیگه ما رفتیم تا سال بعد... ببخشید دیگه هر بدی خوبی از ما دیدین حلال کنید امیدوارم تو سال جدید همتون خوشبخت و شاد باشید و به همه آرزوهای خوبتون برسین دوستون دارم هوارتا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط صبا |
|
بهار را باور کن
باز کن پنجرهها را که نسیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/27ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام دوستاي خوبم....حالتون خوبه؟ " دم همه اونايي كه تو خونهتكوني عيدشون ما رو دور نريختن گرم، ما هم سعي ميكنيم زياد جانگيريم" اولين روز از آخرين هفته سال هم گذشت... نميدونيد سرمرخصي عيد چه جنجالي شدهبود؟ آخرش هم قرار شد من فقط دوشنبه، پنجم عيد رو نيام و از بعدش اميدوارم تو سال جديد بتونم اخلاقهاي بدم رو تغيير بدم.... يكيش اينه كه زود عصباني ميشم يعني از كوره در ميرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/26ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
به نام خداي مهرباني و سلام... چهارشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش.... پنجشنبه صبح زود با خالهام رفتم بانك....از اونجا هم دوباره رفتم كلاس ورزش.... بعدشم اومدم خونه رفتم حموم و آماده شدم بريم مهموني.مهموني به مناسبت اينكه خواهرزاده زندايي عزيز دانشگاه قبول شده جشن گرفته بود جمعه پيرو شب قبلش هنوز من و مامانم با همديگه سرسنگين بوديم اميدوارم آخرين هفته سال 1386 بهتون خيلي خوش بگذره و خبراي خوب بشنويد... به مراد دلتون برسين... براي منم دعا كنين بي زحمت.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/25ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام....حالتون خوبه؟ بگم از روز يكشنبه بعدازظهر با مامانم و سارا رفتيم فروشگاه....يه لحظه تنها شدم ....وسوسه شدم زنگ زدم به حسام...گفتم ديگه بهم زنگ نزنه....راستش فقط ميخواستم صداشو بشنوم ولي چون هيچ دليلي براي زنگ زدنم نداشتم اينجوري گفتم دوشنبه خبري نبود....صبح كه رفتم اداره.....بعدازظهر هم رفتم كلاس ورزش... سه شنبه مرخصي گرفتم يه خورده به كارام برسم...ديگه از صبح رفتم آشپزخونه مرتب كردم....بعد هم يه سروساموني به كتابخونم دادم....يه دور هم ماشين لباس شويي روشن كردم.... امروز هم كه چهارشنبه باشه تاحالا مثل روزاي قبل بوده....از صبح كه اومدم كار و حالا هم كه ميخوايم ناهار بخوريم....ناهار لوبياپلو بامرغ داريم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/22ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام مجدد اين مطلبو بخونيددست نوشته های یک کارمند سازمان ملل واقعا از خداي خودم شرمنده شدم كه بايد هرشب غرغرهاي منو تحمل كنه خداجون منو ببخش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
قسمت سوم تمام مدتي كه فرزانه داشت با حسام حرف ميزد من دلشوره داشتم بعدا نوشت :میدونم ممکنه فکر کنید چطوری میشه فقط تلفنی این همه وابسته بشم؟ ولی خیلی دوسش داشتم.هنوز هم دارم.هنوز هم دلم پر میکشه برای شنیدن صدای مردونه اش. برای.... دیروز بهش زنگ زدم.برخلاف میلم بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه.گفتم اگه قراره هردوهفته یکبار زنگ بزنه حالمو بپرسه بهتره تمومش کنه....اونم گفت باشه.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
يه سلام بهاري گرم به همه دوستاي خوبم.... چهارشنبه بعداز اينكه با حسام حرف زدم خيلي حالم گرفت پنجشنبه قرار بود ساعت 9 كارگر بياد براي نظافت خونه.كه ايشون ساعت 7:30 تشريف آوردن تا ساعت 6 بعدازظهر كارش تموم شد.بعدش هم خودمون يه كم جمع وجور كرديم....وخوابيديم. جمعه صبح پاشديم با اون همه كار كه خونه داشتيم رفتيم نمايشگاه بهاره. شنبه هم از صبح رفتيم تو آشپزخونه. ديگه يخچال.گاز.ماشين لباسشويي.كابينت...همه رو شستيم امروز هم ازمن بدشانسي آوردم.صبح كلي موندم تو ترافيك ساعت نه رسيدم اداره.هنوز صبحونه نخورده با دوستام رفتيم فروشگاه. الان هم كه تازه رسيدم. با اجازه ....تا بعد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/19ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام مجدد بريم سراغ خاطرات روزمره.... دوشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش. سه شنبه هم اتفاق خاصي نيفتاد.فقط اينكه سرناهار مهسا داشت تو سالاد آبليمو ميريخت كه رييسمون (بينهايت شكموئه) امروز صبح رفتم نون تافتون واسه صبحونه خريدم. آخه ما قرار گذاشتيم اين 5 روز كه ميايم اداره هر روز يكي سالاد و نون بياره.بعدش اينكه امروز برام خواستگار اومد. اونم تو اداره. خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم باي بعدا نوشت: همین الان یعنی ساعت۳ بعداز ظهر حسام زنگ زد. منم جواب دادم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام ممنون از صبورا جون كه منو به بازي ترانه ها دعوت كردن منم 7تا از بهترين آهنگايي رو كه شنيدم مينويسم 1_عشق لالايي بارون تو شباست نم نم بارون پشت شيشههاست لحظه شبنم و برگ گل ياس لحظه رهايي پرندههاست.... (گوگوش) 2_وقتي مياي صداي پات ازهمه جادهها مياد انگار من از عشقم به دوركه از همه دنيا مياد تاوقتي كه در واميشه لحظه ديدن ميرسه هرچي كه جاده است به سينه من ميرسه.... (هايده) 3_اون پرنده تو بودي پيرهن ابرو دريد رفت و گم شد تو غروب رفت وازهمه بريد اونكه روي عاشقي طرح دلتنگي كشيد جفت پر شكستشو توي تنهايي نديد.... (گوگوش) ۴_پي اسم تو ميگشتم ته يه فنجون خالي دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالي فنجوناي لب پريده قهوههاي نيمه خورده من و عشقي كه واسه هميشه مرده.... (شادمهر) ۵_چرا وقتي كه آدم تنها ميشه غم و غصهاش قد يك دنيا ميشه ميره يه گوشه پنهون ميشينه اونجا رو مثل يه زندون ميبينه.... (فروغي) ۶_بوي عيدي بوي توت بوي كاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ بااينا زمستونو سرميكنم با اينا خستگيمو در ميكنم.... (فرهاد) ۷_تو فكر يك سقفم يك سقف بيروزن يك سقف پابرجا محكمتر از آهن سقفي كه تنپوش هراس ما باشه تو سردي شبها لباس ما باشه.... (فرهاد) این شعرو همیشه حسام برا میخوند.... یادش بخیر ۸_يه پنجره بايه قفس يه حنجره بي همنفس سهم از بودن تو يه خاطره است همين و بس تواين مثلث غريب ستارهها رو خط زدم دارم به آخر ميرسم از اونور شهر اومدم.... (شادمهر) البته ببخشید از ۷تا بیشتر شد.... و دوستانی که به این مسابقه دعوت کردم : (احسان ادمین .مستانه.خانم خرسی.شهرزاد.سحر.بابونه)عزیز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
تو نیستی که ببینی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/13ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام.... دوباره هرچی نوشته بودم پرید.... شنبه بعداز ظهر با سارا رفتیم خرید. یکشنبه بعدازظهر رفتم ورزش و کلی حال کردم. دوشنبه که تاحالا اتفاق خاصی نیفتاده. فقط سارا از امروز میره دانشگاه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/13ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
تشویق ها پایان می پذیرد..... مدالها را گرد و غبار فرا می گیرد.... و برنده ها خیلی زود فراموش می شوند... ولی اکنون ببین آیا به خاطر می آوری : نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو نقش مؤثری داشته اند، سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند ، یا انسان هائی که احساس خاص و زیبایی را در قلب تو به وجود آورده اند، یا اسم پنج نفر از کسانی که مایل هستی اوقات فراغت خود را با آنها بگذرانی. جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است ،....نیست؟
کسانی که مهم نیست چگونه؛ ولی در کنار تو می مانند... مدتی درباره آن فکر کن....زندگی خیلی کوتاه است... و تو ؛در کدام لیست از کسانی که نام بردم هستی ؟ آیا می دانی؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
قسمت دوم .... البته اونروز قبل از اینکه حسام رو ببینم رفتم زیارت حرم ولی اصلا حواسم جای خودش نبود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام بگم از پنجشنبه که ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم. جمعه دوباره ساعت ۱۰ بیدار شدیم. جاتون خالی مامانم خورش آلو اسفناج درست کرده بود. فعلا به خدا میسپارمتون. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
میخوام از خودم و حسام بنویسم.... مهر سال ۸۴ بود.یکی از دوستام سایت روزی رو بهم معرفی کرده بود.میرفتیم اونجا دونفری با هم چت میکردیم.یک ماهی میشد که چت میکردم چند بار یه نفر با آیدی بدشانس هی پی ام میداد. یه بار اومد گفت چرا انقدر دخترا بیوفاهستن؟ گفتم چرا؟ گفت اینجا با یه دختر به اسم فریبا چت میکردم.میگفت تو دبی زندگی میکنه. حاالا که من میخوام برم ببینمش گفته دوست نداره منو ببینه! بهش گفتم ناراحت نباش.اونروز تموم شد. بازم بعد از چند روز پی ام داد. گفت میتونه باهام تلفنی صحبت کنه؟ گفتم نه.بهش گفتم من بیشتر اینجا با دوستم چت میکنم.ولی خیلی اصرار کرد. نمیدونم چرا یه دفه شمارشو یادداشت کردم فردا صبح ساعت ۷ اون زنگ زد.میگفت ببین چیکار کردی که من صبح به این زودی دلم برات تنگ شده خواستم صداتو بشنوم روزها همینطور میگذشت تا رییسم یه ماموریت بهم داد برای مشهد که با همکارم برم.خیلی خوشحال بودم چون میتونستم حسامو از نزدیک ببینم ببخشید که متنم از لحاظ ادبی ضعیفه آخه من رشتم علوم پایه بوده.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام
امروز خواستم یه کمی بیشتر بخوابم خودم بیام اداره شانس من یه بارونی گرفت که عینهو موش آب کشیده شدم. دیروز سه تااز دوستام (م.ه.م ) رفتند زاهدان که اربعین اونجا باشن آخه خونواده مهناز اونجا زندگی میکنن و برای فردا نذری میدن. منم تنهای تنها اینجام تو اداره. الان م زنگ زد گفت دارن میرن بازار هوای زاهدان هم خیلی خوبه... خوش به حالشون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|