![]() |
![]() |
|
|
سلام حسام عزیز مثل اینکه دیگه واقعا منو فراموش کردی؟ نه؟ ولی من هنوز به یادتم هرشب بافکر تو به خواب میرم و هر صبح با فکر تو بیدار میشم باورم نمیشه منو با اون همه حرفای قشنگ ترک کرده باشی یادته این شعر رو برام میخوندی... ((کار من و تو داره بالا میگیره...)) از خدا خواستم که فقط یه بار دیگه ببینمت خیلی دلم برات تنگ شده... خیلی... چو به دوست دل سپردم دگر این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|