![]() سلام اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سكوت زندگيم پر از زمزمه هاي دلتنگيست
يادداشتهاي تنهايي يادداشتهاي فرهاد زهرا كاروانسراي قرن بيست يكم مسيح علي نژاد خانم كپي زن نوشت خودموني گزيده خاموشي از دنياي خاكي سيدابراهيم نبوي شراره هاي آتش در بهشت چندقدم نزديكتر به خدا كيبرد آزاد شهرمن حادثه آنلاين بادبادك خرس قهوه اي خانه فلفل بانو وشوهرخان دلتنگيهاي موني جوينده گوينده است و يابنده خاموش جغد بلاگ تصويري جغد اخبار و رويدادهاي جنجالي رابطه دختر و پسر يادداشتهاي يك دختر ترشيده وسعت تنهايي شيشه وقتي ميخواي زن نگيري بيتا سپهري براي ديدن روز عذابت دارم ثانيه ها رو ميشمارم مركز تخصصي فرهنگي تفريحي وبگردها چهار ستاره مانده به صبح ورطه زندگي از يه راه تازه چه آسان ميشود از يادها رفت ازلبها تا قلب سازمان سنجش آموزش كشور جديدترين آهنگها روزنه ايران اهدا بلاگفا free smilley برترين وبلاگهاي فارسي كليپ هاي جديد موبايل زنگوله picasa web google image zoomr.com :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
تو نیستی که ببینی
میخوام از خودم و حسام بنویسم.... مهر سال ۸۴ بود.یکی از دوستام سایت روزی رو بهم معرفی کرده بود.میرفتیم اونجا دونفری با هم چت میکردیم.یک ماهی میشد که چت میکردم چند بار یه نفر با آیدی بدشانس هی پی ام میداد. یه بار اومد گفت چرا انقدر دخترا بیوفاهستن؟ گفتم چرا؟ گفت اینجا با یه دختر به اسم فریبا چت میکردم.میگفت تو دبی زندگی میکنه. حاالا که من میخوام برم ببینمش گفته دوست نداره منو ببینه! بهش گفتم ناراحت نباش.اونروز تموم شد. بازم بعد از چند روز پی ام داد. گفت میتونه باهام تلفنی صحبت کنه؟ گفتم نه.بهش گفتم من بیشتر اینجا با دوستم چت میکنم.ولی خیلی اصرار کرد. نمیدونم چرا یه دفه شمارشو یادداشت کردم فردا صبح ساعت ۷ اون زنگ زد.میگفت ببین چیکار کردی که من صبح به این زودی دلم برات تنگ شده خواستم صداتو بشنوم روزها همینطور میگذشت تا رییسم یه ماموریت بهم داد برای مشهد که با همکارم برم.خیلی خوشحال بودم چون میتونستم حسامو از نزدیک ببینم ببخشید که متنم از لحاظ ادبی ضعیفه آخه من رشتم علوم پایه بوده....
|