تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

میخوام از خودم و حسام بنویسم....

مهر سال ۸۴ بود.یکی از دوستام سایت روزی رو بهم معرفی کرده بود.میرفتیم اونجا دونفری با هم چت میکردیم.یک ماهی میشد که چت میکردم چند بار یه نفر با آیدی بدشانس هی پی ام میداد. یه بار اومد گفت چرا انقدر دخترا بیوفاهستن؟ گفتم چرا؟ گفت اینجا با یه دختر به اسم فریبا چت میکردم.میگفت تو دبی زندگی میکنه. حاالا که من میخوام برم ببینمش گفته دوست نداره منو ببینه! بهش گفتم ناراحت نباش.اونروز تموم شد. بازم بعد از چند روز پی ام داد. گفت میتونه باهام تلفنی صحبت کنه؟ گفتم نه.بهش گفتم من بیشتر اینجا با دوستم چت میکنم.ولی خیلی اصرار کرد. نمیدونم چرا یه دفه شمارشو یادداشت کردم. مال مشهد بود. از اداره بهش زنگ زدم. توی سرویس بود. گفت بعداز ظهر تماس بگیر.منم رفتم خونه حدود ساعت ۵ بهش زنگیدم.از حرف زدنش خیلی خوشم اومد.خیلی مردونه حرف میزد و با اعتماد به نفس.یک ساعتی باهم حرف زدیم. بعدش تا شب چند بار اس ام اس داد.

فردا صبح ساعت ۷ اون زنگ زد.میگفت ببین چیکار کردی که من صبح به این زودی دلم برات تنگ شده خواستم صداتو بشنوم.دوماهی باهم به صورت تلفنی حرف میزدیم.من از اداره بهش زنگ میزدم. بعداز ظهرها هم اون تماس میگرفت. خلاصه خیلی بهش عادت کرده بودم... به حرفاش...به صداش...من عکسمو براش ایمیل کرده بودم.اونم همینطور.تا اینکه یه روز یه اس ام اس برام فرستاد که فروارد کرده بود .کنجکاو شدم ببینم کی این پیامو براش فرستاده....آخه عشقولانه بود. زنگ زدم دیدم یه خانم جواب داد. قطع کردم. از خود حسام پرسیدم اون پیامو کی براش فرستاده؟ گفت یکی از دوستاش به نام مهدی... (اینم بگم یه چند وقتی بود هی میگفت یکی از دخترخاله هاش تو یه اداره دولتی اطراف مشهد استخدام شده و چون از خونوادش دوره خیلی احساس ناراحتی میکنه به من میگفت یه راهی بذارم جلوی پاش که بتونه دختر خالشو آروم کنه)....این بود که دوباره به همون شماره زنگ زدم. پرسیدم شما با حسام ... چه نسبتی دارید؟ گفت من دوستشم.... حالم خیلی بد شد....دیگه جواب زنگ حسامو نمیدادم. دو روز بعد خود خانومه زنگ زد میخواست ببینه من کی هستم؟ گفتم با حسام دوستم. اون خیلی چیزها از حسام گفت .فهمیدم این خانوم همونه که حسام میگفت دخترخالشه.دیگه تصمیم گرفتم با حسام حرف نزنم.اما چند بار بهم زنگ زد.جواب دادم گفتم چرا درحالیکه با من حرف میزده با یکی دیگه هم .... قول داد دیگه هیچوقت سراغ اون دختره نره. خلاصه انقدر گفت تا تصمیم گرفتم یه فرصت دیگه بهش بدم. ولی همش با آزاده تماس داشتم. اونم میگفت با حسام بهم زده.

روزها همینطور میگذشت تا رییسم یه ماموریت بهم داد برای مشهد که با همکارم برم.خیلی خوشحال بودم چون میتونستم حسامو از نزدیک ببینم.صبح پنجشنبه با هواپیما رفتیم مشهدو بعد از انجام کارای اداریم به حسام زنگ زدم و تو حرم امام رضا(دارالقران) باهاش قرار گذاشتم.....

ببخشید که متنم از لحاظ ادبی ضعیفه آخه من رشتم علوم پایه بوده....

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1386/12/08 ساعت 11:4 قبل از ظهر |