تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

سلام مجدد

بريم سراغ خاطرات روزمره....

دوشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش.تصميم گرفتم اين هفته وهفته بعد رو تقريبا هرروز برم.چون ديگه تا آخر عيد باز نيست.بعدش هم كه رفتم خونه طبق معمول خوابيدم تا فردا صبح.

سه شنبه هم اتفاق خاصي نيفتاد.فقط اينكه سرناهار مهسا داشت تو سالاد آبليمو ميريخت كه رييسمون (بينهايت شكموئه)سررسيد.گفت به به شما چقدر سالاد ميخورين؟ گفتيم اين سالاد واسه 5 نفره.خلاصه به زور يه ظرف گنده سالادبرداشت برد.تازه آقا برگشته ميگه از فردا واسه منم سالاد بيارين.منم اخمام رفت توهم. گفت خانوم ... ناراحت شده.مگه نه؟ گفتم نه اختيار دارين.بعد ديگه سر ناهار با بچه ها صحبت كرديم قرار شدبگيم نه.وقتي مهسا بهش گفت نظر بچه ها چيه خيلي ناراحت شد.منم كلي خوشحال شدم. آخه بگو اگه تو عاشق سالادي خب خانومت هرشب برات درست كنه بريزه تو يه ظرف تو هم فردا باناهارت نوش جان كن. بد ميگم؟....يه ساعت آخرو مرخصي گرفتم رفتم كلاس ورزش. شب هم رفتم خونه.حمام كردم. واسه فردا سالاد درست كردم ولالا.

امروز صبح رفتم نون تافتون واسه صبحونه خريدم. آخه ما قرار گذاشتيم اين 5 روز كه ميايم اداره هر روز يكي سالاد و نون بياره.بعدش اينكه امروز برام خواستگار اومد. اونم تو اداره. منم كلي استرس داشتم و دارم.هنوز اثراتش مونده.يكي از همكاراي اداره بود تو مشهد كار ميكرد.من نميدونم چرا هميشه بايد با مشهد يه رابطه‌اي داشته باشم؟ بعدش اينكه جاتون خالي ناهار جوجه خورديم با تن ماهي كه همين الان تموم شد. بعداز ظهر هم ميخوام با خاله و مامانم برم آرايشگاه موهاشونو كوتاه كنن.نميدونم من بايد واسه چي برم؟

خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم....تا شنبه به خدا ميسپارمتون.....مواظب خودتون باشين....

باي

بعدا نوشت: همین الان یعنی ساعت۳ بعداز ظهر حسام زنگ زد. منم جواب دادم. گفت برای عید میخواد بیاد منو ببینه.فقط به خاطر من میاد.خدایا چرا اینطوری میکنه؟ اگه منو نمیخواد چرا دوباره میخواد بازم وابستش بشم؟ چرا؟ خدایا کمکم کن.

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1386/12/15 ساعت 2:19 بعد از ظهر |