تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

قسمت سوم

تمام مدتي كه فرزانه داشت با حسام حرف ميزد من دلشوره داشتم بعد از 2 ساعت مكالمشون تموم شد.زنگ زدم به فرزانه،گفتم قبول كرد؟ گفت آره ....خيلي راحت.... فقط گفته يه بار ديگه به خودت زنگ ميزنه،آخرين حرفاشو باهات ميزنه....نيم ساعت بعد زنگ زد...خيلي ناراحت بود...گفت ميتونستي حرفاتو خودت بهم بزني.منم كه از بچه‌گي اينجوري بودم.با همه رودربايستي دارم.بعد گفت من تمام شرايطتو قبول ميكنم. تو كارتو داشته باشي....تهران زندگي كنيم....منم خيلي زود كارمو ميارم تهران....الان هم يه كارايي كردم....داشتم شاخ درمياوردم....بعدش گفت براي اينكه پول تلفن هم ندي خودم بهت زنگ ميزنم تو فقط لطف كن جواب تلفنامو بده....چون من نميتونم ازت دور باشم....صداش يه كمي ميلرزيد....منم دوباره مردد شدم.نميدونستم بايد چيكار كنم؟ از يه طرف فرزانه ميگفت بايد رابطمو باهاش قطع كنم...از يه طرف خودم هنوز دوسش داشتم.....تصميم گرفتم رابطمو باهاش ادامه بدم...البته فقط اون زنگ ميزد....اوايل خيلي عشقولانه شده بود...اس‌ام‌اس‌هاي عشقولانه ميفرستاد....خلاصه همينطوري روزها گذشت تا دهه فاطميه رسيد....يادمه شب آخرش بود كه من بهش اس‌ام‌اس دادم بهم زنگ بزنه.ولي نزد.چند ساعت بعد دوباره براش اس‌ام‌اس زدم چرا نزدي؟ انقدر سرت شلوغه؟گفت تو هياتم،پيش بچه‌ها.نميتونم.منم گفتم ديگه لطف كن زنگ نزن. بعداز چند دقيقه برام نوشت الان پاي پرچم حضرت فاطمه فهميدم كه خيلي بدبختم، تو ديگه نميخواي با من زندگي كني و اينا همش بهانه‌است.... حدود دوسه روز بعد زنگ زد و اينبار خيلي بد باهام حرف زد.صداشو بلند كرده بود و همينطور دادميزد...منم تو اداره بودم رفتم تو دستشويي...اونجا كلي گريه كردم...راستش خيلي دلم براش تنگ شده بود.انتظار اون حرفا رو ازش نداشتم.گفت تو بايكي آشنا شدي ...مطمئنم. منم كلي قسم خوردم كه نه بخدا.اشتباه ميكني ولي تو كتش نميرفت.خلاصه گفت ديگه همه‌چي تموم شد.ولي من ديوونه نميتونستم دوريشو تحمل كنم.درسته تو اين دو سه ماه كه گذشته بود بهش زنگ نميزدم ولي ميدونستم اون زنگ ميزنه حتما.حالا كه اينطوري گفته بود كلي پاي تلفن گريه كردم.اونم قبول كرد.....اواخر دي‌ماه بود كه من با فاطمه و فرزانه رفتم قشم.اونجا يكي از همكاراي فاطمه تو بندرعباس برامون يه سوئيت گرفته بود.ولي حسام نميدونست.البته ما اونجاهمه خريدامونو با همون آقاهه ميرفتيم.شب آخري كه اونجا بوديم من پول كم آوردم و از همون همكار فاطمه قرض گرفتم. وقتي داشتيم برميگشتيم تهران تو تلفن يه دفه از دهنم پريد،گفتم از اون آقاهه پول قرض كردم كه حسام دوباره قاط زد.گفت مگه نگفته بودي فقط خودتون سه تا رفتين؟ پس اون مرده كي بوده؟ حالا بيا و درستش كن.خلاصه حدود يه ماه هم اينطوري قهر بوديم....اوايل اسفند يه بار كه زنگ زده بود گفت آدرس محل كارتو بده.گفتم واسه چي؟ گفت ميخوام يكي از دوستاموبفرستم برات يه بسته بياره.منم دادم. قرار بود صبح شنبه بياد. شنبه زنگ زدم ببينم دوستش كي مياد كه گفت من تو تهرانم دارم ميام محل كارت....منم كلي هول شدم گفتم نه...خودم ميام....ميدون وليعصر قرار گذاشتيم.....

بعدا نوشت :میدونم ممکنه فکر کنید چطوری میشه فقط تلفنی این همه وابسته بشم؟ ولی خیلی دوسش داشتم.هنوز هم دارم.هنوز هم دلم پر میکشه برای شنیدن صدای مردونه اش. برای....

دیروز بهش زنگ زدم.برخلاف میلم بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه.گفتم اگه قراره هردوهفته یکبار زنگ بزنه حالمو بپرسه بهتره تمومش کنه....اونم گفت باشه.... 

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 9:25 قبل از ظهر |