تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

سلام....حالتون خوبه؟

بگم از روز يكشنبه بعدازظهر با مامانم و سارا رفتيم فروشگاه....يه لحظه تنها شدم ....وسوسه شدم زنگ زدم به حسام...گفتم ديگه بهم زنگ نزنه....راستش فقط ميخواستم صداشو بشنوم ولي چون هيچ دليلي براي زنگ زدنم نداشتم اينجوري گفتم...بعدش اومديم خونه خريدامونو گذاشتيم...رفتيم آرايشگاه...شب كه ميخواستم بخوابم براي بار سوم با خدا عهد بستم كه تا آخر عمرم به حسام زنگ نزنم.

دوشنبه خبري نبود....صبح كه رفتم اداره.....بعدازظهر هم رفتم كلاس ورزش...

سه شنبه مرخصي گرفتم يه خورده به كارام برسم...ديگه از صبح رفتم آشپزخونه مرتب كردم....بعد هم يه سروساموني به كتابخونم دادم....يه دور هم ماشين لباس شويي روشن كردم....بعدش ناهار خوردم و رفتم حموم...چون بعدازظهر ميخواستيم بريم نامزدي دوست سارا...نامزدي هممم بدددد نبود...ولي نميدونم چرا دلم گرفته بود...هرچي ساراگفت پاشو برقصيم...گفتم حوصله ندارم تو برو....راستش امروز ظهرهم دوباره كلي گريه كردم....نميدونم چرا نميتونم حسامو فراموش كنم؟

امروز هم كه چهارشنبه باشه تاحالا مثل روزاي قبل بوده....از صبح كه اومدم كار و حالا هم كه ميخوايم ناهار بخوريم....ناهار لوبياپلو بامرغ داريم... بفرمايين.....  

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه 1386/12/22 ساعت 12:41 بعد از ظهر |