تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

به نام خداي مهرباني و سلام...

چهارشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش....

پنجشنبه صبح زود با خاله‌ام رفتم بانك....از اونجا هم دوباره رفتم كلاس ورزش.... بعدشم اومدم خونه رفتم حموم و آماده شدم بريم مهموني.مهموني به مناسبت اينكه خواهرزاده زندايي عزيز دانشگاه قبول شده جشن گرفته بود...بعدش هم اومديم خونه و لالا (از خستگي زياد بيهوش شدم) البته قبل از خواب با مامانم جر و بحثمون شد ...سر اينكه نميذاره موهامو كوتاه كنم....واقعا خسته شدم تو 26 سالگي هنوز بايد براي مسائل پيش پا افتاده از مامانم اجازه بگيرم...

جمعه پيرو شب قبلش هنوز من و مامانم با همديگه سرسنگين بوديم...يه كم خونه تكوني كردم...بعد از ناهار هم مامانم تنهايي پاشد رفت بهشت زهرا...ومن و سارا باهاش نرفتيم....عصر هم حاضر شدم رفتم براي دوستم يه عروسك خوشگل عيدي خريدم (واسه الهه)...شام هم يه كم سالاد خوردم و خوابيدم...

اميدوارم آخرين هفته سال 1386 بهتون خيلي خوش بگذره و خبراي خوب بشنويد... به مراد دلتون برسين... براي منم دعا كنين بي زحمت....

 

|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه 1386/12/25 ساعت 9:47 قبل از ظهر |