تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

بهار را باور کن

باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دل‌سنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن....

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 7:33 قبل از ظهر |