تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

·        زمان:پنجشنبه صبح

مكان:كلاس ورزش

خانمه: شوهر من خيلي ماهه.انقده مهربونه.انقده منو دوست داره.استاد دانشگاهه.انقده توكارهاي خونه كمكم ميكنههه ... از غذا پختن گرفته تا نگهداري بچه و تميز كردن خونه ...خلاصه كه يه پارچه آقاست... شوهر شما چطوره؟

صبا: من مجردم.

خانمه: بهتررررر ... آقا بالاسر ميخواي چه كني؟ دستت تو جيب خودته راحت... اختيار خودتو داري. كجا بري؟ كجا نري؟ خوشبحالت كه مجردي.... من اگه عقل حالامو داشتم اصلا ازدواج نميكردم...

صبا:

به نظر شما چرا بعضي از اين خانمهاي متاهل رفتارهاي دوگانه دارن؟ آدم نميفهمه واقعا از زندگيشون راضين يا ناراضين؟

·        حسام ديروز بهم اس‌ام‌اس داد...

      دعا كنيد بيايد مسافري كه نيامد

      و كوچه‌كوچه بنازم به عابري كه نيامد

      دوباره مثل گذشته

      تمام فاصله‌ها را غزل‌غزل بنويسمبه شاعري كه نيامد

      شكسته بغض غرورم در انتظار عجيبي

      دعا كنيد بيايد مسافري كه نيامد

      يه خورده بودار بود... فكر كنم ميخواد بياد تهران...

·        پنجشنبه سر يه موضوع خيلي كوچولو با مامانم دعواي سختي كردم

هنوز هم با هم قهريم .... ميدونين چه دعايي كردم

دعا كردم خداي مهربون هرچه زودتر مرگمو برسونه...

ديگه طاقت ندارم.

 

|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه 1387/02/07 ساعت 10:1 قبل از ظهر |