![]() |
![]() |
|
|
I dreamed I was walking along the beach with God Across the sky flashed scenes from my life خوابی دیدم... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زدم بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زنگی ام برق زد For each scene I noticed two sets of foot prints in the sand . one belonging to me And the other to God در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا When the last scene of my life flashed before me I looked back at the foot prints in the sand وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints متوجه شدم چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است This really bothered me so I questioned God about it God you said that once I decided to follow you You`d walk with me all the way این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود But i have noticed that during the most troublesome times in my life there was only one set of foot prints ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت I don’t understand why when I needed you most You would leave me نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی God replied my precious ,precious servant, I have you and I would never leave you خدا پاسخ داد بنده ی بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت During your times of trial and suffering when you see only one set of foot prints It was when that I carried you اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/15ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|